X
تبلیغات
جهانی که من می شناسم

جهانی که من می شناسم

میان کفر و ایمان هروله بسیار پیموده ام...و ایمان را برگزیده ام.. 

از ترس آخرت بدان پناه نیاورده ام، که به آن دل سپرده ام... از عشق آنرا می ستایم و در جوارش آرام می گیرم..

 نه لرزان در برابرش زانو... که حریصانه به مددش بر دل جارو می زنم... 

 ایمان وسیله و ابزار نجات نیست بل عین نجات است

نوشته شده در سه شنبه 1393/01/19ساعت 14 توسط نصرالله كشاورز| |

برخي بر اين باورند كه مرز بين خداباوري و خداناباوري در اين است كه اگر ثابت شود جهان هستي ازلي و ابدي است و آغاز و پاياني براي آن متصور نيست پس خدايي نيست و چون جهان از عدم وجود نيافته كه ما در تبيين آغاز آن، به وجود خدايي نيازمند باشيم، پس فرض بر وجود خالق، معقول نيست و به نظر مي آيد از دل اين فرض است كه خدا ناباوري زاده مي شود. اين عقيده بخاطر نقص در ديدگاه كلامي است كه حادث بودن عالم را پيش فرض خود قرار داده و حال كه ثابت گرديده، ماده قديم است، پس نياز به خالق، از حلقه تبيين هستي خارج و به خداناباوري منجر شده است.

لازم به تاكيد است كه اولاً اين پيش فرض متكلمين كه جهان را حادث پنداشته اند، اشتباه است. در درجه دوم و به دنبال آن مرز بين خدا باوران و خدا ناباوران كه حدوث و قديم بودن هستي است از ميان مي رود و در جاي ديگر خود را نشان مي دهد.

به اعتقاد بنده از آنجايي كه معتقديم خدا، وجودي ضروري (واجب الوجود) و خلقت، وجودي ممكن (ممكن الوجود) است، تمايز دو گروه اشاره شده، در اين جا خود را نمايان مي كند. با فرض اينكه خدا و ماده هر دو از ازل بوده و تا ابد هستند، مرز ميان آن دو در اين نيست كه يكي قديم است و ديگري حادث، بلكه مرز تمايز در اين است كه وجود خدا ضروري است و هيچ جهان ممكني نيست كه او در آن نباشد ولي وجود ماده مي تواند باشد يا نباشد. خدا قائم به ذات بوده و ماده قائم به ذات نيست. مرز توحيد در اينجا كشيده مي شود نه آنچه متكلمين بر آن تاكيد مي ورزند.

نوشته شده در یکشنبه 1392/11/06ساعت 10 توسط نصرالله كشاورز| |

با تغییر در ژنتیک انسان، همه علوم حتی ریاضیات و منطق را متحول کنیم و با این تحول، جهان بینی و اندیشه را تکامل بخشیم.

سوفسطائیان قدیم بر این باور بودند که "انسان معیار همه چیز است". این بدین معنی است جهانی که ما می شناسیم و علمی که ما بدان داریم، تابعی از ویژگی ها و توانایی های ذهن ماست. ما جهان را از دریچه ذهن خود می بینیم و هر دیدنی با دیدنی دیگر  متفاوت است چون ذهن ما با دیگران در تمایز می باشد. به عبارتی میزان درک ما که از دل آن همه علوم، محاسبات و تبیین روابط بین پدیده ها بر آمده است تابع میزان توانایی ذهن ماست.

همچنین برداشت انتزاعی ما از کل و تصویر جامعی از هستی که زاده روابط بین علوم است، تابعی از توانایی ذهن ماست و به تعبیری می توان اذعان نمود؛  دانش و بینش آدمیان بافته ای از یافته هاست و یا به قول کانت «فیلسوف آلمانی» ، علم بیشتر بافته های ماست تا یافته های ما.

از اینروی می توان با تغییر در توانایی ذهنی انسان، همه علوم را متحول کرد و تغییر در توانایی یعنی تغییر در ژنتیک و بوجود آمدن ابر انسان. دیگر نباید منتظر مکانیسم تکامل ماند تا در دراز مدت قدم نوینی  برداشته شود. چرا که در کوتاه مدت نیز این قدم ها برداشتنی است.

با تغییر در ژنتیک، میزان توانایی ذهنی ما افزایش می یابد و با یک حرکت، صدها حوزه علمی و فکری متحول می شود. بی تردید این تحول دامن منطق و ریاضی را که ممکن است برخی مجرد از ذهن بدانند، خواهد گرفت. منطق و ریاضی گرچه مستقل از ذهن می دانند، خود تابعی از توانایی ذهنی ماست که با تکامل ذهن، تکامل خواهد یافت.

نوشته شده در پنجشنبه 1392/11/03ساعت 12 توسط نصرالله كشاورز| |

برخي از پيشينيان مي گفتند انسان معيار همه چيز است. دنيا و تصور ما از جهان هستي همان است كه ما مي بينيم و آنچه مي يابيم معلوم نيست در خارج همان باشد و اعتقاد داشتند واقعيت بيروني و دريافت دروني ما مي تواند دو چيز باشد. در عهد باستان از دل اين تفكر شكاكيت روييد و البته رو به افراط گراييد و به دليل همين افراط گرايي مبارزه سهمگيني توسط برخي از فيلسوفان در مقابله با آن رخ داد. اين تفكر قرن هايي به درازاي بيش از دو  هزار سال در پستوي تاريخ محصور گشت و با رشد  تفكر علمي بار ديگر جان گرفت.

اكنون مي خواهم نمونه اي از يافته هاي فيزيكي را عنوان دارم تا ثابت شود آنان درست مي گفتند. فيزيك اثبات نموده كه انسان طيف خاصي از طول موج هاي نور و صدا احساس و دريافت مي كند. به عنوان مثال طول موج نور بالاي ماوراء بنفش و پايين تر از مادون قرمز براي ما قابل درك نيست و همچنين طول موج هاي محدوده خاصي از صوت براي ما شنيدني است. بنابراين آنچه ما از رنگ ها و منظره ها مي بينيم محصول اين محدوديت است و اگر با تغيير در ژنتيك، طول موج هاي ديگر را دريافت كنيم قطعاً رنگ سبز را سبز و رنگ قرمز را قرمز نخواهيم ديد. ديگر جنگل را سبز و دريا را نيلگون و آسمان را آبي نخواهيم ديد. يافته هاي علمي به ما مي گويند كه ما فقط 1 درصد از جهان هستي را مي بينيم، مي شنويم و احساس مي كنيم و همه تصور، دانش و جهان بيني ما در وزن همان يك درصد است. حال اگر اين يك درصد، دو درصد شود چه تصويري از دنياي اطرافمان براي ما متصور است.

نتيجه آنكه بسياري از حقايق، بينش ها و نگرش ها صرفاً با انسان زاده مي شود و معلوم نيست واقعيتي در خارج داشته باشد.

جنگ  هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه            

چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند

و اين حقيقت تا ابد ناديدني است

نوشته شده در چهارشنبه 1392/07/17ساعت 12 توسط نصرالله كشاورز| |

روزگاري بين علم و غير علم (عرفان، دين، فلسفه، هنر و...) چالشي بود. در اينجا مقصود از غيرعلم يافته هايي است كه خارج از دريافت حسي و آزمون و خطا براي بشر مكشوف مي گردد. مذهب، اشراق، عرفان و برخي علوم غريبه از وجود ناديده هايي سخن مي گفتند و علم، غرورآميز اصرار داشت تا چيزي را زير تيغ آزمون و خطا و حس خود نبينيد نپذيرد، عرفان ادعاي طي الطريق مي كرد و ادبيات پيشينيان ما از وجود پري و جن و ديو سخن مي راند. آيا براستي و براحتي مي توان با اتكا به اطلاعات علمي موجود، همه آن ها را ناديده گرفت و خرافه و اوهام دانست؟

آنچه كه امروز از فيزيك علي الخصوص فيزيك بعد از انيشتين و كشف زمان به عنوان بعد چهارم جهان سراغ داريم ، ما را به مرزهايي نزديك مي كند، مرزهايي در بي مرزي.

فيزيك مدرن با ارائه نظرياتي مانند نظريه رشته ها (string theory) ابعاد تازه اي از جهان هستي را كنكاش مي كند. نظريه رشته ها (آنگونه كه فيزيك دانان ميگويند) ذرات بنيادي جهان مثل الكترون ها و ذرات ريز اتمي را تنها داراي رفتار ذره اي نمي داند و آنها را تركيبي از پيچ ها، حلقه ها و رشته هاي انر‍ژي مي داند كه داراي ارتعاش هستند و  هر ارتعاش دنياي نويني مي سازد مثل نت هاي موسيقي كه با تغيير نت ها، آهنگ جديدي نواخته مي شود، پس جهان جديدي ساخته مي شود. و ما ممكن است جهان هاي متفاوتي داشته باشيم. همچنين اين نظريه امعان دارد كه جهان بيش از 4 بعد دارد و ابعاد ديگر براي ما قابل درك نيست و اين ابعاد براي ذرات بنيادين قابل دسترسي است.

بشر در آينده به سمتي سوق پيدا مي كند كه مرز بين واقعيت و تخيل باقي نمي ماند و تخيل ها صورت واقعيت مي يابد. آنچه كه تا ديروز تخيل هاي انيميشني و فيلم هاي تخيلي بود امروز پروژه هاي علمي است و فيزيك ناممكن بحث شگفت انگيز دنياي امروز است.

علم به سمتي مي رود كه آنچه اوهام ديروز تلقي مي شد، سرنخ علمي امروز خود مي داند و به دنبال تحقق آنست و در دانش امروز معجزه، جهان ديگر، كرامات عارفين و موجودات نا آشنا بيشتر از گذشته قابل توجيه و تحقق يافتني است.

نوشته شده در یکشنبه 1392/05/20ساعت 14 توسط نصرالله كشاورز| |

من در اين جا بر آنم با ذكر سه موضوع نشان دهم الگوي جهان بيني چقد در ساير حوزه ها موثر و از سويي افكار و سطوح انديشه در جهان بيني اثرگذار است.

آنچه كه از هيات و نجوم قديم سراغ داريم اين است كه گذشتگان، زمين را مركز عالم مي دانستند و اين اعتقاد شايد برخواسته از باوري باشد كه در عهد باستان همواره وجود مركزيتي در عالم، الگوي ذهني آنان بوده و از اينرو در معماري قديم خصوصا معماري شرقي غالبا جايي به عنوان مركز وجود داشته و همه چيز حول آن گسترش مي يابد. في المثل مقايسه پارك هاي شرقي كه در وسط آن حوضچه اي تعبيه شده و لي در پارك هاي امروزي همه جا يكسان است و مركزي وجود ندارد.

از سويي در سياست و علم الاجتماع همواره به دنبال تمركز قدرت بوده اند و اسطوره سازي و برتري بخشيدن به يك انسان نسبت به سايرين كه هم اكنون نيز آثار آن برجاي مانده، برگرفته از اين الگوي ذهني است.

با نگاهي كل نگر  مي توان اعتقاد به مركزيت زمين ، سبك معماري و اسطوره سازي را در راستاي هم و تابع يك الگوي جهان بيني دانست و انگار آنچنان كه برخي از انديشمندان اذعان دارند الگوي تفكر كه به نام پارادايم (paradigm) مي شناسند، زيربناي هر انديشه اي در علم، انديشه، سياست، فرهنگ، معماري و هنر دانست.

بي سبب نيست كه برخي علم را آزاد از جامعه شناسي و فرهنگ نمي دانند و از سويي در تاريخ علم مشاهده نموديم كه تغيير نگرش علمي در تغيير دگرگوني الگوهاي سياسي و فرهنگي جامعه چه تاثيرات شگرف گذارده است. به عنوان نمونه، اين سخن كپرنيك كه زمين مركز عالم نيست، جهت فكري و نگرش مردمان عصر خويش را به جهان هستي تغيير داد.

تا جايي كه برخي معتقدند انگار حقيقتي در بيرون كه ما به آن نزديك شويم نيست، بلكه ما جهان را از ديد خود و طبق الگويي مي بينيم و الگوها مرتبا در حال تغيير و بهبود نسبي اند. هرچه پيش مي رويم الگوها توجيه گر بهتري نسبت به واقعيت هاي بيرون مي يابيم كه رويدادهاي جهان خارج را بهتر توجيه مي كند و به اعتقاد من حتي دين هم الگويي است براي ديدن جهان هستي از زاويه اي ديگر كه در طول زمان تغيير يافته و از قانون تحول و تكامل مستثني نبوده است.

نوشته شده در یکشنبه 1392/05/06ساعت 14 توسط نصرالله كشاورز| |

برخي اوقات گونه اي تفكر درباره هستي و معرفت شناسي، پناهگاهي براي انسان مي شود كه در پناه آن از خطر كردن و جسارت در ورود به عرصه هاي ديگر باز مي دارد و در تاريخ بشريت پيش آمده كه طي قرن هاي متمادي، انسان در اين پناهگاه پنهان شده و هر روز تكرار ديروز و بدون دستيابي به تجربه جديد بوده است كه ناگاه هشدار دهنده اي او را از اين پناهگاه بيرون كشيده، تا جهان را ديگر باره ببيند و بشناسد و از ظلمت و جهل قرن ها رهايي بخشد.

نوشته شده در شنبه 1392/05/05ساعت 13 توسط نصرالله كشاورز| |

می گویند دین نگاه زمینی به آسمان است نه نگاه آسمانی به زمین.

در آن همه چیز از جنس زمین است و رنگ تاریخ و جغرافیایی به وسعت تمدن زادگاه خود دارد و ادبیات آن، رنگ و وسعت و دامنه علم و جهان بینی عصر خویش داشته و مستثنی از قانون تحول و تکامل نیست و هرچه زمان گذشته ادیان متکامل تر شده اند.

به نظر من مساله اینگونه قابل طرح است که دین در قالب زبان و ادبیات که ظرف آن است از جنس زمین بوده و نه آسمان. اما محتوی آن، خود داستان دیگری است و می توان مدعی گشت که از اینجاست که قصه ظرف و مظروف از هم جدا می گردد. کلام، ادبیات و واژه ها ظرفند نه مظروف. مظروف که اندیشه و معنی است، جدای ظرف است و صحت و سقم آن با صحت و سقم ظرف سنجیده نمی شود.

قالب قرآن که علم زمانه و رنگ تاریخ و ادبیات عصر خود به آن شمایل جغرافیایی بخشیده، ظرف است و محتوی آن که مظروف است و پیامی وحیانی، خارج از این قصه سنجیدنی است و بطور خلاصه باید اذعان داشت که جهان بینی ظرف و جهان بینی مظروف قرآن باید از هم جدا انگاشت و جداگانه بررسی نمود.

نوشته شده در چهارشنبه 1392/03/15ساعت 12 توسط نصرالله كشاورز| |

دوستی مي گويد: چقدر نا امید کننده است اگر بدانم وجودم یک تصادف بوده و چه خالی است زندگی اگر بدانم برنامه ریزی شده ام . چون حقیقت و یقینی در دست نیست افکار و جهانم را طوری می سازم که همدیگر را توضیح دهند .

من معتقدم در انبوه ترديدهاي علمي است كه همواره راهي براي ايمان باز مي شود. در ميان اين همه شكاكيت و عدم قطعيت، باوري از جنس ايمان به روح متلاطم ما آرامش مي دهد. باوري كه از پيام آوري امين شنيده و بر دل نشسته است، باوري چنان قدرتمند كه پس از قرن ها باز شنيدني است. باوري كه حاضريم دنياي خود را با آن قمار كنيم و به قمار ببازيم و شيريني اين قمار را به حلاوت دنيا ترجيح دهيم.

ايمان باوري است كه در آن سخنگو بر سخن ترجيح دارد و آموزگار بر آموزه. و چه زيبا كتاب مقدسمان بيان نموده كه: رَبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِياً يُنَادِي لِلإِيمَانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا پروردگارا، شنيديم كه مناديى به ايمان فرا مىيخواند كه به پروردگارتان ايمان بياوريد و ما ايمان آورديم.

نوشته شده در شنبه 1392/02/14ساعت 14 توسط نصرالله كشاورز| |

ما وقتی جهان را بزرگ دیدیم که آنرا بس کوچک يافتيم و جهان كوچك را کشف کردیم و از دنیای میکروسکوپی سر در آوردیم. دانستیم هرچه جهان را خردتر و ریزتر می کنیم به راز هستی نزدیک تر می شویم. و نیز دریافتیم دنیای میکروسکوپی با دنیای ماکروسکوپی تفاوت های بنیادین دارد. به عنوان نمونه فهميديم كه مفاهیم حرکت در فیزیک کلاسیک در سطح کوآنتومی دقیق نیست و الکترون ها آنگونه که در فیزیک کلاسیک از مفهوم حرکت برداشت می شد در مدارهای دقیق و معین، حرکت نمی کند و نمی توان به قطعی مکان الکترون را مشخص نمود. (اصل عدم قطعیت هایزنبرگ)

در فیزیک کلاسیک از ارسطو تا گالیله، نیوتن و کپرنیک همه جهان از قوانین ثابت و غیر قابل تغییری (جبر علمی) پیروی می کند ولی این تفکر با پیدایش نظریه نسبیت انیشتین و نظریه اصل عدم قطعیت هایزنبرگ آلمانی که نتیجه جهان بینی میکروسکوپی است دچار تردید شد و انگار همانگونه که پیشینیان گفته اند سپاه حقیقت روان است. 

ما علیرغم تصورمان در این دنیا خیلی غریبیم


نوشته شده در جمعه 1392/01/23ساعت 19 توسط نصرالله كشاورز| |

آیا تا کنون فکر کرده ایم دنیای پیچیده، زیبا و متنوع امروز ما چگونه بوجودآمده است؟ آفرینش از کجا آغاز شده و طبق چه فرآیند و مکانیسمی پیش رفته  و می رود؟

آنچه با بررسی یافته های علمی درک می شود این است که همه چیز، همه پدیدارها و آفریده ها از ساختار ساده به سمت ساختار پیچیده تر در گذر است. این روند در عین سادگی،نتایج محیرالعقولی را در پی داشته و دارد. راز پیدایش در این است که در جهان هستی از قرار گرفتن چند قطعه ساده، چیزی بیش از انتظار و آفریده ای پیچیده تر بوجود می آید که با سازه های خود کاملا متفاوت است. پیچیده ترین آفریده های هستی که بررسی کنیم خواهیم یافت که در اجزاء خود بسیار ساده و ابتدایی اند و این راز تکوین جهان، موجودات دارای حیات و از جمله ما انسان هاست.

من برای فهم بهتر مساله، همواره از این مثال بهره می برم که ما اغلب از کارکرد های کامپیوتر باخبریم. تنوع عملیات، پیچیدگی و گسترش نرم افزاری این پدیده، شگفت انگیز شده است. ولی آیا با خود اندیشده ایم که مبنای کامپیوتر جزء صفر و یک (سیستم عددی دودویی) هیچ چیز نیست. ببینید که از ساده ترین چیز یعنی دو حالت یک موقعیت (صفر و یک) مثل خاموش و روشن بودن یک چراغ، چه نتایج شگفت انگیزی پدید می آید.

همه هستی چنین است، چگونگی ساختار اتمی به عناصر تنوع بخشیده و سپس به ساختارهای متنوع ملكولی ختم شده و همه جهان و ما از این ساختاریم( همه عناصر از یک منشاء پدید آمده ) .

این همه تنوع، کارکرد، شگفتی خارق العاده از ساده ترین چیزها تکوین یافته و هر پیدایش پیچیده تر و متمایز تر از سازه های خود است. نمی دانم آیا به زبان ریاضی می توان پیدایش را توصیف نمود؟ آیا این سازه که ماندگار نیست می تواند به محصول ماندگار و جاودانی مثل انسان ختم شود؟ آیا از سازه فناپذیر محصول فناناپذیر پدید می آید؟ یا شاید ما محصول ترکیب دو سازه از دو جهان موازی هستیم که فنا پذیر نیست. آیا متون قدیم از جمله ادیان سرنخی به ما می دهد؟

نوشته شده در چهارشنبه 1391/12/30ساعت 12 توسط نصرالله كشاورز| |

آیا جهان هستی از آغاز تاکنون( اگر آغازی باشد) در آفرینش و تکامل و توسعه خود از مدلی پیروی کرده یا زنجیره ای از حوادث و تصادفات، اکنون ما را رقم زده است. اگر بر طبق مدل خاصی است، آیا با شیوه علمی می توان اثباتش نمود.

آیا علت غایی و هدفمندی وجود دارد و یا جهان متشکل از علت فاعلی محض و مجموعه ای از تصادفات کور است. آیا ریاضیات و فیزیک می تواند سر از این ماجرا در آورد؟ سرنخ قصه کجاست؟ به نظرم متون قدیم از جمله مذاهب و ادیان بصورت راز آلود به سر نخ ها اشاره داشته اند.

اگر ثابت شود حوادث جهان که امروز ما را رقم زده است اجتناب ناپذیر است شاید بتوان به دنبال مدلی گشت که حوادث جهان را بر اساس آن توصیف نمود.

نوشته شده در شنبه 1391/10/02ساعت 10 توسط نصرالله كشاورز| |

آیا به ترکیب مادی خود اندیشیده اید؟ جسم ما و همه صاحبان حیات از عناصری نظیر کربن، اکسیژن، نیتروژن، فسفر، آهن، گوگرد و ..... تشکیل یافته است. این عناصر از کجا آمده اند؟ ما این عناصر به عاریت و امانت از خاک گرفته ایم و باز به خاک بر می گردانیم و همه ما و صاحبان حیات با این سیاره خاکی داد و ستد روزانه داریم. ولی سوال اینجاست که منشاء سیاره کجاست؟

می دانیم قبل از پیدایش سیاره، ستارگان سلاطین کیهان بوده اند و با هدیه انرژی و نور به هستی رونق وجود بخشیده اند و این حاتم بخشی پایانی داشته و پایان آن مرگ ستاره و تشکیل سیاره بوده است.

تمام عناصر ستاره که اکنون آنها را به سیاره هدیه بخشیده، نتیجه تغییر و تحول عناصر اولیه ستاره نظیر هیدروژن (منشاء سایر عناصر) در اثر حرارت زیاد بوده که اکنون ذره ذره بدن ما از آن تشکیل یافته است. پس می توان ادعا کرد که ما از جنس ستارگان هستیم.

و باز این پرسش که میان جماد چند میلیارد ساله بی جان و بی روح، روح حیات از کجا دمیده شد و حیات هوشمند در یکی از میلیاردها سیاره آواره در کیهان بوجود آمد.

حیات غامض ترین و دشوار ترین پرسش هستی؟

آیا همه این اتفاقات می تواند صرفاً حاصل تصادف باشد؟

آیا ما محصول سلسله وار یک سری اتفاقات پیش بینی نشده و خارج از مدیریت هوشمندانه هستیم؟ آیا پدید آمدن حیات هوشمند بدون وجود مدیریتی هوشمند ممکن است؟

کیفیت حضور این مدیریت هوشمند و پیوستگی ما بدان و حضور او در جهان چگونه و با چه مکانیسمی است؟

با تجمیع  توده ای از عناصر مادی و داد و ستد و جمع و تفریق آنها چگونه حیات هوشمند پا به میدان گذاشت و اعجاب برانگیخت؟

 چگونه با یک سری قوانین ساده مانند "قانون تحول و تکامل" و "انتخاب طبیعی" و "مکانیسم جهش ژنتیکی" موجود هوشمندی نظیر انسان پا به عرصه وجود نهاد؟

نوشته شده در شنبه 1391/03/13ساعت 9 توسط نصرالله كشاورز| |

انسانی را خوشبخت می بینم که با بینایی علم و آرامش ایمان راهی به بزرگی و عظمت یافته و هر روز گامی نوین پیش می برد...با عقل جهان را می بیند و با دل جهان را می شناسد، با علم می داند و با دل می فهمد. او با علم یافته ها را می جوید و با دل یافته هایش را نظمی توحیدی می بخشد.

در دانشگاه جهان و طبیعت  می خواند و در محراب نیایش می آساید و من چقدر این انسان را دوست دارم. چقدر در جوار چنین وجودی می توان اندوه روزگار را به فراموشی سپرد و به آسودگی بدل کرد این استاد گمشده من است او را ندیده اید؟ و من دوست دارم او را در رسالتش یاری رسانم.

نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/27ساعت 12 توسط نصرالله كشاورز| |

 هنر از جنس آفرينش است و مانند علم از جنس كشف نيست، هنر از جنس بودن نيست كه آنرا دريابي بلكه هنر از عدم به هستي سر بر مي آورد و آفريننده او انسان است و انسان در هر فضايي كه مي انديشد به تناسب آن هنر را ساختاري همگون خود مي بخشد.

در جهان سنتي كه آدمي خود را ميهمان جهان مي دانست به فراخور اين نگاه شعر آفريد و موسيقي و مجسمه سازي و .....نگاه جهان سنتي، نگاه عارفانه اي بود، انسان در جايگاه يك ميهمان به عالم مي نگريست و ادب ميهماني او طرز زندگي و هنر او را مهندسي مي كرد.

ولي از زماني كه نگاه او تغيير يافت و خود را ميزبان جهان ديد، ديگر به جهان نمي نگريست تا عبرت آموزد و فقط لذت ببرد. او جهان را فرصتي برا ي تغيير و دگرگوني يافت، انديشه او سروري بر عالم گشت و سعي او بكارگيري نيروهاي طبيعت در چارچوب، قالب بندي و شكل دادن جديد، آنچنان كه او مي خواهد و بدين سان تكنولوژي زاده شد.

 از اين روست كه به اعتقاد من تكنولوژي همان نمود هنر است كه با انسان جديد و نگاه و انديشه نوين او همگون گرديده است.تكنولوژي همان ويژگي هاي هنر را دارا است ولي در فضايي كه انسان خود را نه تماشاگه راز كه تسخير كننده و سلطان جهان مي بيند.

نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/07ساعت 9 توسط نصرالله كشاورز| |

جهان کامل نیست... و اینگونه نمی توان گفت که جهان کامل آفریده شده بلکه جهان در حال آفرینش است تا همیشه...و کتاب آفرینش  همچنان در حال نوشتن شدن است.

جهان بسته ای نیست که یکجا و در فرصتی کوتاه بصورت تمام و کمال آفریده شده باشد و اینجا آخر خط.(جهان شدن است ، نه بودن ، شدن بی آغاز و انجام)

قانون تحول و تکامل در همه عرصه ها و سطوح جهان دست به کار است و لحظه به لحظه کاروان خلقت را گامی نوین می بخشدو گام ها تا بی نهایت در تداوم است و بی درنگ در حال پیموده شدن وبر ما معلوم نیست که این تداوم به چه انجامی برسد و سر از چه سرزمین ها و جهانی بر آورد.

انسان آنچنان که ما می اندیشیم کامل نیست ، همچنان که پیش از این کامل نبوده ،انسان امروزاز انسان دیروز کامل تر است و انسان فردا از انسان کنونی و امروزه انسان فرداها را به نام ابر انسان می نامند، انسانی با قابلیت های فوق تصور با توان ذهنی بالا و هوش فوق العاده ، طول عمر افزون تر و دسترسی به تکنو لوژی خارج ازپیش بینی...

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سالی توام با موفقیت و شادکامی برایتان آرزو می کنم

نوروزتان خجسته

نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/02ساعت 16 توسط نصرالله كشاورز| |

وقتی وجود در گستره ژرف و وسیعی ببینیم و بودن خویش در پیوند عمیق با هستی و همه این بودن را غیر خدا ندانیم آنگاه همه جهان، جاندار و بی جان، آدمیان و خویشتن را غیر خدا نمی بینیم و همه هستی را خویشاوند خویش و آیینه خدا می دانیم که او در آن دیده می شود، آنگاه که در این اوج پر گشودی و جهان و انسان را اینگونه دیدی، دیگر جایی برای احساس بیگانگی، جایی برای حسادت، کینه ورزی، جایی برای نامهربانی و ناخوشنودی نخواهی یافت. زان پس جهان و انسان را دوست داری چون پرتوی یک نگاه اوست و اصلاً خود اوست و غیر او حقیقتی در جهان نیست. ما و او دو وجود جدا نشسته از هم نیستیم و او از رگ گردن به ما نزدیک تر است، پس اندیشه مان پشتوانه اخلاق می شود و آیین مهربانی....و در این آیین حسادت، کینه توزی، دشمنی، عداوت، زشتی و نا مهربانی رخصت حیات نمی یابند

نوشته شده در سه شنبه 1390/11/18ساعت 8 توسط نصرالله كشاورز| |

برخی از دانشمندان می گویند به ما ماده و حرکت بدهید جهان را خواهیم ساخت. ولی من قانع نمی شوم که جهان فقط ماده و حرکت باشد. پس عقل و احساس ما از کجا سر برآورده و بر جهان طنین انداخته است؟ بی شک بر هستی عقل کلی حاکم است و ما در پیوندی امتدادی با هستی و حقیقت مطلق صاحب عقل گشته ایم و صاحب احساس و عشق شده ایم. من فکر می کنم شاید عشق و احساس را ماحصل قانون جاذبه دانست ولی عقل حاصل چیست؟ و در کدام پیوند وجودی مان با هستی و وجود مطلق به ظهور رسیده است و آیا عقل ما جزیی از یک کل است؟ آیا عقل صرفا حکم کردن میان دو مفهوم است(رابطه موضوع و محمول) و می دانیم این مفهوم ها یا اکتسابی اند یا وجدانی......

نوشته شده در سه شنبه 1390/11/11ساعت 8 توسط نصرالله كشاورز| |

اکنون که می نویسم بارندگی  شدیدی در حال باریدن است و برای من که اسیر زمینم البته بازندگی.....

وقتی باران می بارد بطور عجیبی در تفکر عمیق "بودن" فرو می غلطم.... من، جهان، بودن، حیات و آینده هستی.... و باز اینکه من کجای بودنم و چه نسبتی با هستی دارم.

باران همچنان می بارد و بارش افکار فلسفی ام را تشدید می بخشد. همچنان که می نویسم قطرات باران بر صفحه کاغذم تلنگر یک پیام می دهد که آیا من یک قطره از این هستی ام؟ این قطره از کجا جاری و راهی چه دیاری است؟ آیا این آمدن و رفتن تکرار می شود؟ من کجا هستم و  اینجا کجاست و این کیست که در وجودم رازآلود سخن می گوید؟

مثل باران از کجا جریان یافتم و در کدامین دریا آرام می گیرم، کدام رعد به من هستی  بخشید و از فراز ابر هستی فرودم آورد؟

باران بی وقفه و بی آنکه گوشش بدهکار کسی باشد می بارد، همچنان که هستی بی درنگ و بی ملاحظه بر طبق قوانینی که بر او حاکم است راه خویش را ادامه می دهد.

همچنان که باران می بارد به افق های دور می اندیشم و چقدر آرزو مندم که  کاش می توانستم با باران در افق ها سفر کنم و ببینم و بدانم وآگاه شوم که من کیستم؟ و  از کجا زیستن آغاز نمودم؟

ای باران ببار و همچنان ببار ... و  آتش درونم را فرونشان و زخم  ندانستنم را التیام بخش...

.

.

و کلام آخر باران را می شنوم  که سکونم را فریاد می کشد:

خیز و با من در افق ها سفر کن...                                                                     

نوشته شده در شنبه 1390/10/24ساعت 14 توسط نصرالله كشاورز| |

 خداي را شاكرم كه انگيزه اي سر راه زندگي ام قرار داد تا با نشاط و انرژي مضاعف به خواندن و نوشتنم تداوم بخشم. اورا شاكرم كه يافتن گمشده اي را رهنمون ساخت كه انگيزه رفتم شد و نشاط بودنم و انرژي خواندن و نوشتنم.

فردي كه سال ها منتظر شنيدن قدم هايش بودم و روزها با چراغ گرد شهر در پي اش روان و او در همين حوالی من بود و من در سير عالم، كه ناگاه دیدمش ....

نوشته شده در شنبه 1390/10/03ساعت 9 توسط نصرالله كشاورز| |

معتقدم همه هستی جز به جز در پیوستگی عمیقی با یکدیگرند و محور این پیوستگی ریاضیات و نسبت های بین هم فیزیک است.

هر آنچه اکنون در جهان هستی می بینید ردپای آنرا در دور دست ها باید جست و عشق نیز از این قاعده مستثنی نیست

ادامه دارد........

نوشته شده در شنبه 1390/10/03ساعت 8 توسط نصرالله كشاورز| |

بر اساس نظریه استیون هاوکینگ:

جاذبه نیرویی است که در اثر آن همه اجسام به سمت یکدیگر کشیده می شوند و هر چه جرم بیشتر باشد نیروی این کشش بیشتر است وقتی جسمی به زمین می خورد در واقع به طرف آن کشیده شده و به طور نامحسوس و بسیار اندکی زمین نیز به طرف آن کشیده می شود.

جاذبه در انفجار بزرگ و آغاز هستی بوجود آمد و تاکنون وجود داشته است و اگر نبود ما و جهان هستی وجود نداشتیم. در ابتدا پس از انفجار بزرگ گاز رقیقی سراسر جهان را فرا می گیرد و جهان اولیه را شکل می دهد. در جهان اولیه یک بی نظمی کوچکی وجود داشته است که نیروی جاذبه بر بخش هایی از گاز اولیه که در اثر بی نظمی تراکم بیشتری داشته نیروی بیشتری وارد و متراکم تر می کند. و تمامی کهکشان ها از این تراکم بوجود می آیند و جهان هستی نخستین گام شکل گرفتن  بر می دارد  و این نیرو تا شکل دهی هستی به ساختار امروزی، ما را همراهی می کند.

تا اینجا آنچه از نظرتان گذشت نظریه استیون هاوکینگ بود و من در ادامه نتایج فلسفی از این یافته فیزیکی را عنوان خواهم داشت.....

نوشته شده در جمعه 1390/10/02ساعت 18 توسط نصرالله كشاورز| |

ما جامعه ای تکلیف گرا هستیم. فرهنگ حاکم بر ما مکلف پرور است. از کودکی این چنین پرورش یافتیم و این ریشه در فرهنگ ما دارد و این فرهنگ در امتداد تاریخ جاری است و نسل به نسل به ما رسیده و اکنون بندی بر گام های توسعه گردیده که توان رفتن را از ما بازستانده است. تا این بند را نگشاییم توسعه آرزوی دور دستی خواهد ماند.

تاریخ چند هزار ساله  و عناصری که در جان فرهنگ مان نشسته رفتار ما را چنین مدیریت می کند که هر آنچه که در صدد انجام آنیم اعم از برنامه ها، پروژه ها، وظایف، ماموریت ها و حتی امور روزمره صرفاً جهت ادای تکلیف انجام دهیم و هیچ گاه به نتیجه و خروجی آن نیندیشیم.

نماز و آداب دینی را صرفا جهت ادای تکلیف از سر خود وا می کنیم و هرگز دغدغه آن نداریم که چه نتیجه ای قرار است از آن بگیریم , وقتی قامت به نماز ایستاده ایم  خواهان چه تغییری در خودیم. ما قبل و بعد از نمازمان شاهد چه تحولی در روان خویشیم. آیا نمازی که آداب گسستن از بندهاست و باید آزادی و آزادگی را برایمان به ارمغان آورد خود بندی دیگر بر دست و پای مان نمی زند؟

وظایف و ماموریت های سازمانی را فقط می خواهیم انجام دهیم و لحظه ای نمی اندیشیم و محاسبه نمی کنیم چه خروجی و نتیجه ای به فرض مثال از برگزاری این همایش و ...... باید به انتظار نشینیم

و این نمونه ای است از هزاران نمونه تبلور یافته در فرهنگ ما...............

من با همه انتقادی که به مکتب پراگماتیسم دارم ولی رواج این اندیشه را در حد تعادلش گره گشای مشکل می یابم. مکتب پراگماتیسم تفکری است عمل گرا که فقط به نتیجه می اندیشد و هدف را دنبال می کند. او صرفاً خواهان دریافت نتایج بوده و معتقد است حقیقت هر چیز بوسیله نتیجه نهائی آن اثبات می‌شود.

به نظر حقیر این مکتب چون به کاربردی بودن همه مقوله ها می اندیشد، رواج آن می تواند تا حدودی گره تکلیف گرایی ما را بگشاید و جامعه را به سوی نتیجه گرایی مثبت، سازنده و متعادل پیش برد و سرنوشت جامعه را تعییر دهد........

منتظر نظرات شما عزیزان هستم.... بدرود


نوشته شده در پنجشنبه 1390/09/17ساعت 13 توسط نصرالله كشاورز| |

ما به صفات بد معتقدیم. به وجود بدی در عالم معتقدیم، باور یافته ایم که برخی از پدیده ها بدند و همواره از صفات ناپسند نالیده ایم اما آیا در جهان به صورت مطلق بد وجود دارد؟ اگر هست منشاء آن کجاست. مگر تنها منشاء هستی خدا نیست، او که سر منشاء همه خوبی هاست، آیا بدی می تواند از او منشاء شود؟

به اعتقاد بنده با استناد به ذات باریتعالی و معرفت ما بدان، خیلی از  گره های فکری می توان گشود.

خدا منشاء خوبی است و همه خوبی ها از او برمی خیزد و او نمی تواند بدی بیافریند و از سویی نمی توان به خدای دیگری معتقد بود که منشاء بدی باشد، چرا که با اندیشه توحیدی که علم نیز سمت و سوی آن را در پیش گرفته در تقابل است. پس با این اوصاف می توان ادعا کرد که بدی در عالم وجود ندارد.

برخی گویند که بدی عدم وجود خوبی است، هر جا که خوبی نیست آنجا بدی می زاید  و با این استدلال مصمم اند که مشکل دو خدایی و ثنویت را حل نمایند. اما جای سوال اینکه مگر در عالم عدم  وجود دارد؟ ما در هستی عدم نداریم، هر کسی سراغ دارد ما را رهنمون شود.

وجود مطلق حق همه پهنای هستی را در برگرفته و جایی برای عدم باقی نگذاشته است. اندیشه توحیدی به ما آموخته که ذات الهی لایتناهی است. نمی توانیم معتقد باشیم در هستی نقطه ای، مکانی و زمانی هست که از وجود و حضور او خالی است. پس اگر او همه جا هست و هیچ جا از حضور او خالی نیست، که عدم وجود ندارد و باز نمی توان بدی را در عدم توجیه نمود و عدم واژه ای است که بشر از سر نادانی و جهل ساخته و بکار می برد.

پس بدی چیست و آیا این نیز واژه ای است که بشر ساخته؟

من معتقدم بدی به معنای عدم وجود نداشته و وجودی نسبی است نه مطلق. بدی یعنی یک وجود وقتی که سر جای خود نیست و هر چیز که ما آن را بد می نامیم از این لحاظ بد است که در جای خویش ننشسته و در نظمی که باید قرار گیرد سکنی نگزیده و گر نه آن وجود مطلقاً بد نیست و قصه همه صفات بد همین است. همه صفات بد وقتی در تعادل خود منزل نمود دیگر صفت بد نیست و خوبی است.

در باب شر نیز حکایت از این قرار است که ما چه چیز را شر می دانیم. آیا هر چیز که مطابق میل ما نبود شر است. بیماری ها، زلزله، سیل، خزندگان زهرآگین و ..... را می توانیم مطلقاً شر بدانیم یا شر آن ها نسبی است. آیا اگر ما در عالم نبودیم هر کدام از این ها را می توانستیم شر بدانیم . باید دانست هر چه ما شر می نامیم در تعادل سیستمی جهان نقشی دارد و چون به مذاق ما خوش نمی آید نمی توان آن را شر بنامیم مگر ما محور عالمیم که اگر چیزی به ضررمان باشد شر تلقی کنیم. پس همه این ها در نسبت با مذاق و خواست ما شر است و بصورت مطلق خیر.

نوشته شده در سه شنبه 1390/09/08ساعت 7 توسط نصرالله كشاورز| |

 اكنون  در تنهايي محض و سكوت تفكرزا، افكار دكارت فيلسوف فرانسوي را مطالعه مي كنم و ناگاه اين فكر در ذهنم روييدن گرفت كه من(انسان) كجاي يك بودن قرار دارم و كجاي هستي مسكن گزيده ام. فكر مي كنم و مي پندارم كه من(انسان) يك بودن در طول هستي مطلق ام نه يك بودن در عرض هستي و مستقل. من در يك موازات و امتدادم نه عمود و مضاعف بر هستي. آنچه روحم را قانع مي كند اين است كه من يك بودن در امتداد ابديتي ام كه در پيوستگي تمام با همه اجزاءهستي راه سير به مقصدي پيش گرفته است كه اولاً بي پايان است و ثانيا جزئي از يك كل و پيوسته و غير مستقل و در ارتباط تنگاتنگ با كل.

من(انسان) مي بينم، مي انديشم، مي شنوم، مي گويم، احساس مي كنم، عشق مي ورزم، دوست مي دارم، مي چشم و .......

و انديشيدن من، توانايي ديدن من، سخن گفتنم،احساسم، عشقم و همه حواسم از جايي منشاء يافته اند و همه اين داشته ها جزيي از يك كل اند.

انديشه و عقلي كه دارم جزيي از عقل كل، بينايي ام نماينده بينايي مطلق، و همه حواسم جلوه هايي از حقيقتي كاملند كه بر عالم حاكميت دارد و هر آنچه داريم يك منشاء حقيقي دارد و سر منشاء همه آن ها خداست.

من(انسان) در تداوم  حياتم(معاد) اين داشتن ها را كامل تر بدست خواهم آورم و به قول مولانا چشمي را از من مي ستانند و ديدن هاي بسيار مي بخشند، از شنيدني محروم مي شوم و شنيدن ها عطاء مي كنند و پر و بالي مي شكنند و پر پرواز سيمرغ گونه اي مي رويانند.

در اين مسير بودن، عدمي نيست و وجود مطلق در همه جا پر و بال گشوده و هر موجودي بهره اي برده است.

نوشته شده در سه شنبه 1390/09/01ساعت 7 توسط نصرالله كشاورز| |

به تصور بنده بسيار منطقي است كه معرفت را از طبيعت آغاز و به ما بعد الطبيعه پايان بخشيم و از فيزيك به متافيزيك برسيم. چون چنين فرمان يافتيم كه از اسفل السافلين راه رفتن را آغاز نماييم و در قرآن كراراً به قل سيرو في الارض ..... دعوت شده ايم و از سويي چون قوانين در همه سطوح هستي يكسان استُ بايد از طبيعت كه در دسترس ماست و بر آن اشراف داريم و به ما نزديك تر است شناخت را آغاز كرد و سطوح ديگر را درنورديد.

و در طبيعت از رياضي بايد آغاز كرد، متقن ترين و مورد اعتماد ترين علم و كشف بشري. معتقدم حتي معارف ديني و وحياني را به اصول و مسائل رياضي نزديك نماييم و فراموش نكنيم كه خداي علم و وحي يكي است و معارف آن نمي تواند يكي نباشد و اگر محتوي يكي ندانيم دچار ثنويت و دوخدايي مي شويم كه با افكار توحيدي و يگانگي مبداء در تضاد و تقابل جدي است.

نوشته شده در چهارشنبه 1390/08/18ساعت 15 توسط نصرالله كشاورز| |

 قوانين بر همه هستي حاكميت دارند و جهان را اداره مي كنند و اين حاكميت تنها بر جهان مادي نبوده و معنويات را نيز شامل مي شود، چون همه هستي يك حقيقت بيشتر نداشته و از سويي خداي قوانين يكي است.

ما از نقطه اي كه آغاز مي شويم(مبداء) و تا ابديتي كه پيش مي رويم(معاد)، بر اساس قوانين يكسان حاكم بر همه هستي (چه مادي و چه معنوي) ادامه مي يابيم.

علم و دين هر دو دانش كشف اين قوانين هستند كه بي شك هر كدام گر چه طريق معرفت شناسي خاص داشته و توسط متوليان ويژه اي بنيان نهاده شده اند ولي روزگاري سر از كار همديگر در خواهند آورد و به نقطه اي واحد خواهند رسيد و بر آگاهان روشن خواهد شد كه هر دو به يك نقطه ولي با دو زبان اشاره داشته اند و نزاع تاريخي شان تفاوت زبان بوده است و نه تفاوت معرفت.

من اين نقطه سرنوشت ساز، تاريخ ساز و نقطه عطفي كه معرفت جديدي را رقم خواهد زد توحيد علمي مي نامم و معتقدم روزي خواهد رسيد كه فيزيك به متافيزيك دست يابد.

من در جهان پيوستگي عميقي در همه لايه ها، سطوح، علوم، قوانين و پديده ها مي بينم كه با ديدگاه توحيدي كاملاً توجيه پذير است.

نوشته شده در شنبه 1390/07/30ساعت 8 توسط نصرالله كشاورز| |

برخي از دانشمندان مي گويند در دل يافته هاي خود تا آنجا كه از آغاز هستي و چگونگي تكوين و پيدايش آن پرده بر داشته ايم رد پايي از خدا نيافتيم و در برابر آنها ، خداباوران اين گونه تلقي خداگريزانه را به گردن يافته هاي علمي انداخته و با  بدبينانه ترين نگاه، علم را به دين ستيزي متهم ساخته و نكوهش مي كنند. به راستي نظر كدامين به حقيقت قرين است ؟

به اعتقاد بنده اختلاف همه علم انديشان و دين باوران و تفاوت و تمايز انديشه اين دو قطب را بايد در ارائه تعريف و تصوير ناقص از خداوند جست . متاسفانه عليرغم نداي توحيدي اديان و نگاه بلندي كه مذهب راستين در ترسيم سيماي ذاتي ازلي و ابدي از خدا داشته ، آنچه در تاريخ و در دل انديشه پيروان اين مذاهب نقش بسته، خدايي است با مديريت بشري در سطحی بالاتر ، خدايي كه انگار در درجات بالاتري از وجود و جداي ساير هستي بر كرسي سلطنتي نشسته و اعوان و درباري دارد كه به فراخور مقتضيات و فرصت هايي كه پيش مي آيد فرماني مي دهد و از اين طريق هستي را كه پائين دست اوست و تحت سيطره اش مديريت مي كند .


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1390/06/03ساعت 11 توسط نصرالله كشاورز| |

به اعتقاد بنده جهان مرزي ندارد چون خدا بي مرز است. اين جهان اگر تجلي صفات الهي است و صفات عين ذات او و ذاتش لايتناهي پس نتيجه مي گيريم جهان نيز لايتناهي است. هم لايتناهي و هم بي آغاز و پايان به نظرم فلسفه علم هم به اين نتيجه با قانون ماده و انرژي رسيده است . قانون ماده و انژي به ما مي گويد كه ماده و انرژي نه بوجود مي آيند و نه از بين مي روند بلكه از صورتي به صورتي ديگر تبديل مي شوند . معناي فلسفي كه شايد از آن مي توان استنتاج كرد اين است كه جهان آغازي ندارد و به پاياني نمي رسد و هر آنچه مي بينيم فقط تغييرات است.

نوشته شده در دوشنبه 1390/05/17ساعت 14 توسط نصرالله كشاورز| |

 

مدرنيته پيش از آنكه در ابزار باشد در افكار است. انسان ها وقتي زندگي، جهان و تاريخ را در پرتو مفهوم ها و ايده هاي تازه مي بينند دنياي جديدي مي آفرينند.

آنچه در ۲۰۰ سال اخير اتفاق افتاد و مسير زندگي بشر را دگرگون ساخت همين بود. دنياي سنتي دنياي عبرت آموزي و تماشاگري عالم و دنياي مدرنيته دنياي بازيگري و توسعه انديشه تغيير در جهان است.

نوشته شده در دوشنبه 1390/05/10ساعت 12 توسط نصرالله كشاورز| |