معتقدم شايد دو علم بتواند سرنوشت ملتم را نجات بخشد : جامعه شناسي و فلسفه خصوصاً فلسفه علم.

جامعه شناسي كه گره از عناصري بگشايد كه در طول هزاران سال در ضمير ناخودآگاه جامعه ريخته است، عناصري كه اگر چه آگاهي دقيقي از آن نداريم ولي او بر ما اشراف و تسلط داشته و ناخودآگاه رفتار جامعه ما را مديريت مي كند و اكنون اين رفتارها و آن عناصر كهن، سمي براي رشد و توسعه گشته و امكان دستيابي و فتح قله هاي نوين را از جامعه ما باز ستانده است . و ديگر فلسفه و فلسفه علم كه بذر انديشه اي ديگر و دگر انديشي را در ملت ما پاشيده و آنرا بارور نمايد و ما جهان هستي ، مذهب و انسان را در پرتو مفاهيم ، ايده هاي نو و انوار جديد ببينيم و طرحي نو از زندگي بريزيم و در اين طرح ، گرچه بايد از تجربيات تاريخ گذشته و جديد ساير جوامع بهره بريم ولي مستقل و غير مقلدانه و آزاد  از الگو برداري مطلق از غرب و مدرنيته گام زنيم.

بسيار مايلم كه در اين راه گام نهم و يك راه را نه فقط در بستر آكادميك و خواص كه در بستر جامعه باز نمايم و تداوم آنرا به تاريخ بسپارم كه تاريخ همواره پرورشگاه انديشه هاي نوين بوده و كاشته هاي بسيار بارور نموده و مي دانم اين كاشته روزي به ثمر مي نشيند و همگان از طعم ميوه آن بهره مند و شيرين كام خواهند شد.

به اميد ياري حق