چرا جهان هستی، بیکرانه است؟

هر از گاهی به صورت‌های مختلف از فیلم‌های مستند علمی گرفته تا کلیپ‌های کوتاه و نوشتارهایی در فضای مجازی، عموم ما در جریان وسعت جهان هستی و بزرگی و عظمت تحیرآور آن قرار می‌گیریم.

می‌گویند تمام ستاره‌هایی که شب هنگام در برابر دیدگان ما چشمک می‌زنند تنها نقطه‌ کوچکی از کهکشان راه شیری است. آنچه ما می‌بینیم تنها 50 سال نوری از 110 هزار سال نوری قطر کهکشان ماست. برای تصور وسعتِ یکسال نوری کافی است که بدانیم یک روز نوری معادل حدود 26 میلیارد کیلومتر است که با مقایسه قطر 13 هزار کیلومتری زمین، وسعت یک روز نوری بهت ما را بر می‌انگیزد تا چه برسد به سال نوری که عدد 26 میلیارد کیلومتر را باید در 365 ضرب کنیم.

حال یک کهکشان با این عظمت و قطر ده‌ها ‌هزار سال نوری تنها نقطه کوچکی از کیهان ماست. در  کیهان طبق عکس‌های ارسالی هابل، میلیاردها میلیارد کهکشان وجود دارد و فاصله میان کهکشان‌ها عموماً بیش از یک میلیون سال نوری است.

برای تصور عظمت کل کیهان باید بدانیم که طبق امواج بسیار کوچک تابش زمینه کیهانی بعد از بیگ بنگ، تعداد کهکشان‌ها به قدری است که میلیاردها میلیارد کهکشان، خوشه‌های وسیعی به قطر 95 میلیارد سال نوری(یعنی 1017 x 9کیلومتر)، جهان هستی ما را شکل داده است.

حال این پرسش ذهن همه ما را درگیر خود می‌کند که این همه عظمت برای چیست و چرا وجود دارد. من گمان می کنم حاصل این عظمت وجود حیات و پدید آمدن ماست و اگر این وسعت نبود و جهان کوچکی داشتیم، ما نیز نبودیم.

از آنجایی که به قول گالیله، کتاب هستی را به زبان ریاضیات نوشته‌اند؛ به نظر می‌رسد می‌توان گفت زبان هستی و حرکت جهان هستی مبتنی بر احتمالات است و بر این اساس شاید بتوان این موضوع را با قانون احتمالات تبیین کرد. اصل عدم قطعیت هایزنبرگ قطعی نبودن رویدادها در جهان کوانتوم را مهمترین ویژگی هستی می‌داند و حرکت جهان را مانند حرکت تاس همانند می‌شمارد.

رویدادهای زیادی زنجیروار پشت سر هم و بصورت همزمان پدید آمده‌اند تا ما باشیم که میزان فاصله زمین تا خورشید و اندازه آن و اندازه خورشید، از جمله این رویدادهای خوب است. فاصله خورشید از زمین این امکان را می‌دهد که آب بر روی سطح زمین وجود داشته باشد و دمای زمین برای حیات مناسب باشد و نیز خورشید در اندازه‌ای است که بتواند میلیاردها سال بدرخشد. این دو مورد فقط دو رویداد از هزاران رویدادی است که شرایط به وجود آمدن ما و حیات را مهیا کرده است.

حال طبق قانون احتمالات برای همزمانی رویدادهای مختلف و متنوع که شرایط پدید آمدن ما را سبب شود؛ چقدر میزان احتمال این هم‌زمانی ناچیز خواهد شد. مثلا اگر ما دو تاس داشته باشیم و باهم پرتاب کنیم احتمال هم‌زمان آمدن عدد شش خیلی کمتر از زمانی است که یک تاس را برای آمدن عدد شش پرتاب می‌کنیم و وقتی تعداد تاس‌ها را افزایش می‌دهیم و انتظار هم‌زمان آمدن عدد شش را همچنان داریم این عدد کوچک‌تر می‌شود و به میزان افزایش تاس میزان احتمال، کم‌تر و کم‌تر می‌گردد. برای این‌که احتمال آمدن هم‌زمان عدد شش را بالاتر ببریم، ناچاریم تعداد دفعات پرتاب تاس‌ها را بیشتر کنیم. هرچه تعداد دفعات پرتاب تاس‌ها را بیشتر کنیم، احتمال هم‌زمان آمدن عدد شش بیشتر می‌شود.

بنابراین به نظر من، برای هم‌زمانی شرایط مناسب که منجر به احتمال پدید آمدن حیات در گوشه‌ای از جهان هستی است؛ به وجود آمدن منظومه‌های شمسی بی‌شمار در کهکشان ما و به وجود آمدن کهکشان‌های بی‌شمار حاوی میلیاردها منظومه شمسی‌، ضرورت دارد و احتمال پدید آمدن حیات و به عبارتی شرایط پدید آمدن موجود هوشمندی به نام انسان را  افزایش داده است.

اگر جهان محدود بود و تکرار محیرالعقول میلیاردها میلیارد کهکشان و منظومه و ستاره و سیاره اتفاق نمی‌افتاد؛ احتمال هم‌زمانی هزاران رویداد مطلوب و مناسب برای به وجود آمدن حیات و انسان، چنان پایین بود که ما اکنون نبودیم.

انیشتین بر خلاف این نظر گفته است که "خداوند برای خلقت نمی‌تواند تاس ریخته باشد" ولی ظاهراً برای خلقت چنان که شواهد گواه بر آن است تاس ریختن که همان جهان مبتنی بر احتمالات و نظریه کوانتوم است؛ زبانی است که کتاب هستی با آن به نگارش در آورده‌اند و خداوند خواسته است که برای خلقت تاس بریزد تا ما باشیم.

عقیده‌ای از ایران باستان

از عقایدی که در ایران باستان رواج داشت؛ اعتقاد به وجود نجات‌دهنده است. بدین معنی که نجارت‌دهنده، روزگاری بازخواهد گشت تا بدی را از روی زمین براندازد و عدل را جانشین ستم سازد و بشر را نجات دهد.

اندیشه مهدویت در اکثر دیانات قدیم وجود داشته است. به عقیده ایرانیان "میترا" نظام‌دهنده جهان و نجات‌دهنده آن است که تحت فرمان زمان روزی خواهد آمد و آتشی که همه جهان را می‌بلعد، خواهد افروخت. همچنان که شیوا خدای هندی چنان خواهد کرد. میترا نیز جهان را پاک خواهد کرد و تاریکیِ اهریمن را از میان برخواهد انداخت.

نظریه فرگشت(تکامل) و داستان خلقت انسان(قسمت اول)

سالیان درازی است که به عنوان یک فرد علاقه‌مند به علم، با نظریه تکامل1(فرگشت) مواجه هستم و به عنوان یک دین‌باور که داستان خلقت انسان را شنیده است به آن با وسواس می‌اندیشم  و درگیرم. شاید این دغدغه به افراد زیادی تعمیم‌یافتنی باشد. در این سال‌ها، بخاطر دین‌باوری از علاقه‌مندی به این نظریه دست نکشیدم و بخاطر علم‌باوری نیز داستان خلقت آدمی را مهمل نپنداشتم و همواره سعی بر راهی بودم که با اعتقاد بر هردو، توجیهی را مطرح سازم که باور به هرکدام پاداردوکسی برای دیگری نباشد.

پس از سال‌ها کلنجار، بالاخره برای خود راهی را نه یافتم که ساختم. توجیهی و ساختاری از اندیشه که باور به هر سو، هم زاویه و هم بعد دیگری نباشد و وجود هر دو اندیشه مدخلیتی به هم نداشته باشد.

صورت مسأله این است که چطور می‌توان پذیرفت که انسان حاصل گونه‌ای دیگر است؛ در حالی‌که دین به ما آموخته که داستان خلقت انسان از قرار دیگری است. و  نیز این مسأله آیا اعتقاد به هر کدام مستلزم رد دیگری است و آیا هم‌نشینی هر دو اندیشه در باور یک نفر ممکن است.

--------------------------------------------

  1.       واژه عربی تکامل به معنای «ترقی» و «کامل شدن» می‌باشد. لغت‌نامه دهخدا معنی آن را «تمام شدن» ذکر می‌کند. این واژه نخستین بار توسط مترجمان دوره قاجاربه عنوان برابر فارسی evolution به کار رفت.این در حالیست که واژه Evolution به معنای «برآمدن» بوده و اشاره به بوجود آمدن چیزی از چیز دیگر دارد، مثل بوجود آمدن بخار از آب. Evolution، حاکی از «کمال یافتن» جانداران نیست. این واژه هیچ بار اخلاقی ندارد بلکه تنها تغییر جانداران را برای انطباق بیشتر با محیط نشان می‌دهد، زیرا در یک محیط ویژگی‌های خاصی مبنای تطابق محسوب می‌شوند و در محیط دیگر ویژگی‌های دیگر.به این سبب فرگشت معادل مناسب تری برای Evolution است.

 

عجایب نظریه انفجار بزرگ (مهبانگ)

پدیده Redshift یا انتقال به سرخ (نشانی از دور شدن کهکشان‌ها) به ما می‌گوید که جهان در حال اتساع و منسط شدن است و البته دانشمندان بر سر مدل این انبساط توافق ندارند. این انبساط از زمانی در حدود 13/7میلیارد سال پیش، طی انفجاری که به مهبانگ (بیگ بنگ) موسوم است، آغاز شده است. استیون هاوکینگ (فیزیکدان نظری، کیهان‌شناس و نویسندهٔ بریتانیایی) بر این باور است که اگر به زمان عقب یعنی 13/7میلیاردسال پیش برگردیم، جهان ابر کوچک و بسیار داغ انرژی است که طی انفجار مهبانگ منبسط می‌شود و در کمتر از یک هزارم میلیاردم ثانیه از اندازه کوچک‌تر از یک اتم به اندازه یک پرتقال می‌رسد.

جهان هستی با انبساط زاده شده و هر لحظه بزرگ‌تر و سردتر می‌شود. ظرف یک صد ثانیه، ابعاد آن به اندازه منظومه شمسی ما و به وسعت هزاران میلیارد کیلومتر می‌رسد. جهان، سردتر شده و هزاران میلیارد ذره ماده به وجود می‌آید. نیمی از ذرات از ماده و نیمه دیگر از ماده مخالف آن به نام ضد ماده اند.

ذرات ماده و ضد ماده به هم برخورد کرده و همدیگر را در اثر تشعشع انرژی نابود می‌کنند. از آنجایی که ذرات ماده از ضد ماده اندکی بیشتر بوده (یک قسمت در میلیارد قسمت)، ذرات ماده  باقی می‌مانند و جهان هستی ما را تشکیل می‌دهند.

وقتی عمر جهان به ده دقیقه خود می‌رسد، قطر آن هزاران سال نوری شده و 380 هزار سال منبسط و خنک می‌گردد و ابری از گاز همه جا را فرا می‌گیرد. با نیروی جاذبه حرکت ساعت‌گرد جهان آغاز می‌شود. نیروی جاذبه در انفجار بزرگ به وجود آمده و از آن زمان وجود داشته است.

نیروی جاذبه با تراکم گازها منجر به تشکیل ستاره‌ها و کهکشان‌ها می‌شود. تراکم هیدروژن توسط جاذبه، منجر به ضربه زدن اتم‌‌های گاز به هم و افزایش دما می‌گردد. با رسیدن هیدروژن به دمای بحرانی 10 میلیون درجه، فرآیند همجوشی هسته‌ای آغاز می‌شود و هلیوم که سنگین‌تر است شکل می‌گیرد. در این تبدیل مقداری ماده به انرژی تبدیل شده و ستاره با ساطح کردن انرژی از سطح خود، زاده می‌شود.

فرآیند همجوشی در ستاره ادامه یافته و سایر عناصر سنگین و سنگین‌تر زاده می‌شود. هر عنصر سنگین‌تر به مرکز ستاره فرو رفته و تکرار این فرآیند ستاره را لایه لایه می‌کند و هر چه به مرکز ستاره نزدیک‌تر می‌شویم فلزهای سنگین‌تری زاده می‌شوند. با تشکیل آهن و نامتعادل شدن ستاره، انفجار آن صورت گرفته و برخی از فلزهای سنگین‌تر نظیر طلا، پلاتین و سرب ضمن این انفجار پدید می‌آیند. از مواد حاصل از انفجار ستاره‌ها، کلیه سیاره‌ها، حیات و ما بوجود آمدیم.

300 میلیون سال پس از انفجار بزرگ ستاره‌های اولیه و کهکشان‌ها تشکیل می‌شوند و کهکشان ما به عنوان یکی از قدیمی‌ترین آن‌ها در حدود 13 میلیارد سال پیش به وجود آمده است.

قانون ارتعاش

قانون ارتعاش تعیین کننده چیزهایی است که شما را جذب زندگی می‌کند و اگر شما درگیر مشکلات و نگران هستید، انرژی‌های منفی زیادی جذب خواهید کرد. ترس، ارتعاش بسیار بد و منفی است. بنابراین برای جلوگیری از به وجود آمدن نگرانی باید وقت خود را صرف کارهای مفید کرد.

ما به دنبال قوانینی هستیم که موجودیت ما را مشخص و جهان را اداره می‌کند و آنگاه این‌که چگونه می‌توان با این قوانین همراه شویم. چون شما زمانی به خواسته خود می‌رسید که با آن هماهنگ و هم‌فرکانس شده باشید. درک قانون ارتعاش بسیار حیاتی است و کمتر کسی آن را درک می‌کند. ( از هر 10000 نفر یک نفر)

اگر از کسی بپرسید چه احساسی دارید؛ پاسخ او در واقع توصیفی از ارتعاشی است که در آن قرار دارد و اگر شخصی بگوید حس خوبی ندارم؛ آن شخص در ارتعاش و فرکانس منفی قرار دارد و برعکس.

اگر در ارتعاش خوبی باشید اما شخصی در کنار شما است، بسیار منفی‌گرا باشد؛ احساس راحتی نخواهید کرد. اگر هر دو منفی‌گرا باشید به سمت هم جذب خواهید شد.

قدم زدن در طبیعت لذت‌بخش است چون ارتعاش و فرکانس طبیعت بی‌نظیر است و به شما حس خوبی می‌دهد.

ارتعاش یک مکان به شما حس خوبی می‌دهد و کسانی که به شغل خود شور و اشتیاق دارند، بسیار موفق هستند.

کسانی که دعا می‌کنند، خود را در فرکانس و ارتعاشی خوب قرار می‌دهند. 

(منبع: کلیپی از رویال مایند)

این روزها این گونه‌ام

زیاد فکر می‌کنم، با افکار گوناگون و اندیشه‌هایِ مدام، دست به گریبانم.

 اغلب در تنهایی و جمع به تفکر می‌گذرانم، ولی فقط فکر می‌کنم و در ذهن مرور می‌نمایم و غالباً فراموشم می‌شود. باید سعی جدیدی و اهتمام نوینی به خرج دهم. باید افکارم در سفیدزار کاغذ روان سازم و اندیشه را راهی جویبار نوشتار کنم و به امواج تاریخ سپارم.

زین پس هر روز دست به قلم خواهم شد. امروز شروع خوبی است.

شک ندارم و چندان که بارها شنیده‌ام با نوشتن راه گفتارم نیز روان‌تر می‌شود و توصیف نهانخانه دلم و فکرم بهتر و آشکار ساختنش سهل‌تر خواهد شد.

مدتی است که در وبلاگ چیزی ننوشتم و از امروز با توکل بر او که کارها می‌کند، آغاز می‌نمایم.   

آرامش ایمان

میان کفر و ایمان هروله بسیار پیموده ام...و ایمان را برگزیده ام.. 

از ترس آخرت بدان پناه نیاورده ام، که به آن دل سپرده ام... از عشق آنرا می ستایم و در جوارش آرام می گیرم..

 نه لرزان در برابرش زانو... که حریصانه به مددش بر دل جارو می زنم... 

 ایمان وسیله و ابزار نجات نیست بل عین نجات است

مرز خداباوران و خداناباوران كجاست؟

برخي بر اين باورند كه مرز بين خداباوري و خداناباوري در اين است كه اگر ثابت شود جهان هستي ازلي و ابدي است و آغاز و پاياني براي آن متصور نيست پس خدايي نيست و چون جهان از عدم وجود نيافته كه ما در تبيين آغاز آن، به وجود خدايي نيازمند باشيم، پس فرض بر وجود خالق، معقول نيست و به نظر مي آيد از دل اين فرض است كه خدا ناباوري زاده مي شود. اين عقيده بخاطر نقص در ديدگاه كلامي است كه حادث بودن عالم را پيش فرض خود قرار داده و حال كه ثابت گرديده، ماده قديم است، پس نياز به خالق، از حلقه تبيين هستي خارج و به خداناباوري منجر شده است.

لازم به تاكيد است كه اولاً اين پيش فرض متكلمين كه جهان را حادث پنداشته اند، اشتباه است. در درجه دوم و به دنبال آن مرز بين خدا باوران و خدا ناباوران كه حدوث و قديم بودن هستي است از ميان مي رود و در جاي ديگر خود را نشان مي دهد.

به اعتقاد بنده از آنجايي كه معتقديم خدا، وجودي ضروري (واجب الوجود) و خلقت، وجودي ممكن (ممكن الوجود) است، تمايز دو گروه اشاره شده، در اين جا خود را نمايان مي كند. با فرض اينكه خدا و ماده هر دو از ازل بوده و تا ابد هستند، مرز ميان آن دو در اين نيست كه يكي قديم است و ديگري حادث، بلكه مرز تمايز در اين است كه وجود خدا ضروري است و هيچ جهان ممكني نيست كه او در آن نباشد ولي وجود ماده مي تواند باشد يا نباشد. خدا قائم به ذات بوده و ماده قائم به ذات نيست. مرز توحيد در اينجا كشيده مي شود نه آنچه متكلمين بر آن تاكيد مي ورزند.

اندیشه را تحول بخشیم

با تغییر در ژنتیک انسان، همه علوم حتی ریاضیات و منطق را متحول کنیم و با این تحول، جهان بینی و اندیشه را تکامل بخشیم.

سوفسطائیان قدیم بر این باور بودند که "انسان معیار همه چیز است". این بدین معنی است جهانی که ما می شناسیم و علمی که ما بدان داریم، تابعی از ویژگی ها و توانایی های ذهن ماست. ما جهان را از دریچه ذهن خود می بینیم و هر دیدنی با دیدنی دیگر  متفاوت است چون ذهن ما با دیگران در تمایز می باشد. به عبارتی میزان درک ما که از دل آن همه علوم، محاسبات و تبیین روابط بین پدیده ها بر آمده است تابع میزان توانایی ذهن ماست.

همچنین برداشت انتزاعی ما از کل و تصویر جامعی از هستی که زاده روابط بین علوم است، تابعی از توانایی ذهن ماست و به تعبیری می توان اذعان نمود؛  دانش و بینش آدمیان بافته ای از یافته هاست و یا به قول کانت «فیلسوف آلمانی» ، علم بیشتر بافته های ماست تا یافته های ما.

از اینروی می توان با تغییر در توانایی ذهنی انسان، همه علوم را متحول کرد و تغییر در توانایی یعنی تغییر در ژنتیک و بوجود آمدن ابر انسان. دیگر نباید منتظر مکانیسم تکامل ماند تا در دراز مدت قدم نوینی  برداشته شود. چرا که در کوتاه مدت نیز این قدم ها برداشتنی است.

 

با تغییر در ژنتیک، میزان توانایی ذهنی ما افزایش می یابد و با یک حرکت، صدها حوزه علمی و فکری متحول می شود. بی تردید این تحول دامن منطق و ریاضی را که ممکن است برخی مجرد از ذهن بدانند، خواهد گرفت. منطق و ریاضی گرچه مستقل از ذهن می دانند، خود تابعی از توانایی ذهنی ماست که با تکامل ذهن، تکامل خواهد یافت.

حقيقت تا هميشه ناديدني است

برخي از پيشينيان مي گفتند انسان معيار همه چيز است. دنيا و تصور ما از جهان هستي همان است كه ما مي بينيم و آنچه مي يابيم معلوم نيست در خارج همان باشد و اعتقاد داشتند واقعيت بيروني و دريافت دروني ما مي تواند دو چيز باشد. در عهد باستان از دل اين تفكر شكاكيت روييد و البته رو به افراط گراييد و به دليل همين افراط گرايي مبارزه سهمگيني توسط برخي از فيلسوفان در مقابله با آن رخ داد. اين تفكر قرن هايي به درازاي بيش از دو  هزار سال در پستوي تاريخ محصور گشت و با رشد  تفكر علمي بار ديگر جان گرفت.

 

اكنون مي خواهم نمونه اي از يافته هاي فيزيكي را عنوان دارم تا ثابت شود آنان درست مي گفتند. فيزيك اثبات نموده كه انسان طيف خاصي از طول موج هاي نور و صدا احساس و دريافت مي كند. به عنوان مثال طول موج نور بالاي ماوراء بنفش و پايين تر از مادون قرمز براي ما قابل درك نيست و همچنين طول موج هاي محدوده خاصي از صوت براي ما شنيدني است. بنابراين آنچه ما از رنگ ها و منظره ها مي بينيم محصول اين محدوديت است و اگر با تغيير در ژنتيك، طول موج هاي ديگر را دريافت كنيم قطعاً رنگ سبز را سبز و رنگ قرمز را قرمز نخواهيم ديد. ديگر جنگل را سبز و دريا را نيلگون و آسمان را آبي نخواهيم ديد. يافته هاي علمي به ما مي گويند كه ما فقط 1 درصد از جهان هستي را مي بينيم، مي شنويم و احساس مي كنيم و همه تصور، دانش و جهان بيني ما در وزن همان يك درصد است. حال اگر اين يك درصد، دو درصد شود چه تصويري از دنياي اطرافمان براي ما متصور است.

نتيجه آنكه بسياري از حقايق، بينش ها و نگرش ها صرفاً با انسان زاده مي شود و معلوم نيست واقعيتي در خارج داشته باشد.

جنگ  هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه            

چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند

و اين حقيقت تا ابد ناديدني است

 

جهان ناديده ها و ناديده هاي جهان ( مرزهاي بي مرزي)

روزگاري بين علم و غير علم (عرفان، دين، فلسفه، هنر و...) چالشي بود. در اينجا مقصود از غيرعلم يافته هايي است كه خارج از دريافت حسي و آزمون و خطا براي بشر مكشوف مي گردد. مذهب، اشراق، عرفان و برخي علوم غريبه از وجود ناديده هايي سخن مي گفتند و علم، غرورآميز اصرار داشت تا چيزي را زير تيغ آزمون و خطا و حس خود نبينيد نپذيرد، عرفان ادعاي طي الطريق مي كرد و ادبيات پيشينيان ما از وجود پري و جن و ديو سخن مي راند. آيا براستي و براحتي مي توان با اتكا به اطلاعات علمي موجود، همه آن ها را ناديده گرفت و خرافه و اوهام دانست؟

آنچه كه امروز از فيزيك علي الخصوص فيزيك بعد از انيشتين و كشف زمان به عنوان بعد چهارم جهان سراغ داريم ، ما را به مرزهايي نزديك مي كند، مرزهايي در بي مرزي.

فيزيك مدرن با ارائه نظرياتي مانند نظريه رشته ها (string theory) ابعاد تازه اي از جهان هستي را كنكاش مي كند. نظريه رشته ها (آنگونه كه فيزيك دانان ميگويند) ذرات بنيادي جهان مثل الكترون ها و ذرات ريز اتمي را تنها داراي رفتار ذره اي نمي داند و آنها را تركيبي از پيچ ها، حلقه ها و رشته هاي انر‍ژي مي داند كه داراي ارتعاش هستند و  هر ارتعاش دنياي نويني مي سازد مثل نت هاي موسيقي كه با تغيير نت ها، آهنگ جديدي نواخته مي شود، پس جهان جديدي ساخته مي شود. و ما ممكن است جهان هاي متفاوتي داشته باشيم. همچنين اين نظريه امعان دارد كه جهان بيش از 4 بعد دارد و ابعاد ديگر براي ما قابل درك نيست و اين ابعاد براي ذرات بنيادين قابل دسترسي است.

بشر در آينده به سمتي سوق پيدا مي كند كه مرز بين واقعيت و تخيل باقي نمي ماند و تخيل ها صورت واقعيت مي يابد. آنچه كه تا ديروز تخيل هاي انيميشني و فيلم هاي تخيلي بود امروز پروژه هاي علمي است و فيزيك ناممكن بحث شگفت انگيز دنياي امروز است.

علم به سمتي مي رود كه آنچه اوهام ديروز تلقي مي شد، سرنخ علمي امروز خود مي داند و به دنبال تحقق آنست و در دانش امروز معجزه، جهان ديگر، كرامات عارفين و موجودات نا آشنا بيشتر از گذشته قابل توجيه و تحقق يافتني است.

 

مرکز جهان هستی کجاست؟ (همه چيز تابع جهان بيني بشر است)

من در اين جا بر آنم با ذكر سه موضوع نشان دهم الگوي جهان بيني چقد در ساير حوزه ها موثر و از سويي افكار و سطوح انديشه در جهان بيني اثرگذار است.

آنچه كه از هيات و نجوم قديم سراغ داريم اين است كه گذشتگان، زمين را مركز عالم مي دانستند و اين اعتقاد شايد برخواسته از باوري باشد كه در عهد باستان همواره وجود مركزيتي در عالم، الگوي ذهني آنان بوده و از اينرو در معماري قديمخصوصا معماري شرقي غالبا جايي به عنوان مركز وجود داشته و همه چيز حول آن گسترش مي يابد. في المثل مقايسه پارك هاي شرقي كه در وسط آن حوضچه اي تعبيه شده و لي در پارك هاي امروزي همه جا يكسان است و مركزي وجود ندارد.

از سويي در سياست و علم الاجتماع همواره به دنبال تمركز قدرت بوده اند و اسطوره سازي و برتري بخشيدن به يك انسان نسبت به سايرين كه هم اكنون نيز آثار آن برجاي مانده، برگرفته از اين الگوي ذهني است.

با نگاهي كل نگر  مي توان اعتقاد به مركزيت زمين ، سبك معماري و اسطوره سازي را در راستاي هم و تابع يك الگوي جهان بيني دانست و انگار آنچنان كه برخي از انديشمندان اذعان دارند الگوي تفكر كه به نام پارادايم (paradigm) مي شناسند، زيربناي هر انديشه اي در علم، انديشه، سياست، فرهنگ، معماري و هنر دانست.

بي سبب نيست كه برخي علم را آزاد از جامعه شناسي و فرهنگ نمي دانند و از سويي در تاريخ علم مشاهده نموديم كه تغيير نگرش علمي در تغيير دگرگوني الگوهاي سياسي و فرهنگي جامعه چه تاثيرات شگرف گذارده است. به عنوان نمونه، اين سخن كپرنيك كه زمين مركز عالم نيست، جهت فكري و نگرش مردمان عصر خويش را به جهان هستي تغيير داد.

تا جايي كه برخي معتقدند انگار حقيقتي در بيرون كه ما به آن نزديك شويم نيست، بلكه ما جهان را از ديد خود و طبق الگويي مي بينيم و الگوها مرتبا در حال تغيير و بهبود نسبي اند. هرچه پيش مي رويم الگوها توجيه گر بهتري نسبت به واقعيت هاي بيرون مي يابيم كه رويدادهاي جهان خارج را بهتر توجيه مي كند و به اعتقاد من حتي دين هم الگويي است براي ديدن جهان هستي از زاويه اي ديگر كه در طول زمان تغيير يافته و از قانون تحول و تكامل مستثني نبوده است.

 

پناهگاه توجيه

برخي اوقات گونه اي تفكر درباره هستي و معرفت شناسي، پناهگاهي براي انسان مي شود كه در پناه آن از خطر كردن و جسارت در ورود به عرصه هاي ديگر باز مي دارد و در تاريخ بشريت پيش آمده كه طي قرن هاي متمادي، انسان در اين پناهگاه پنهان شده و هر روز تكرار ديروز و بدون دستيابي به تجربه جديد بوده است كه ناگاه هشدار دهنده اي او را از اين پناهگاه بيرون كشيده، تا جهان را ديگر باره ببيند و بشناسد و از ظلمت و جهل قرن ها رهايي بخشد.

 

دین، جهان بینی زمینی یا آسمانی؟

می گویند دین، نگاه زمینی به آسمان است نه نگاه آسمانی به زمین.

در آن همه چیز از جنس زمین است و رنگ تاریخ و جغرافیایی به وسعت تمدن زادگاه خود دارد و ادبیات آن، رنگ و وسعت و دامنه علم و جهان بینی عصر خویش داشته و مستثنی از قانون تحول و تکامل نیست و هرچه زمان گذشته ادیان متکامل تر شده اند.

به نظر من مساله اینگونه قابل طرح است که دین در قالب زبان و ادبیات که ظرف آن است از جنس زمین بوده و نه آسمان. اما محتوی آن، خود داستان دیگری است و می توان مدعی گشت که از اینجاست که قصه ظرف و مظروف از هم جدا می گردد. کلام، ادبیات و واژه ها ظرفند نه مظروف. مظروف که اندیشه و معنی است، جدای ظرف است و صحت و سقم آن با صحت و سقم ظرف سنجیده نمی شود.

قالب قرآن که علم زمانه و رنگ تاریخ و ادبیات عصر خود به آن شمایل جغرافیایی بخشیده، ظرف است و محتوی آن که مظروف است و پیامی وحیانی، خارج از این قصه سنجیدنی است و بطور خلاصه باید اذعان داشت که جهان بینی ظرف و جهان بینی مظروف قرآن باید از هم جدا انگاشت و جداگانه بررسی نمود.

 

يادداشت

1. بعضي وقت ها شور هست و شعور نيست و  برخي اوقات شعور هست و شور نيست بدان معني كه همه مي فهمند ولي گامي بر نمي دارند.

2. انديشه به سان پلكاني است كه بايد از آن گذشت و به انديشه بالاتر دست يافت و در آن نماند. انديشه و  همه چيز حتي اديان مستثني  از قانون تحول و تكامل نيستند.

3. ادبيات و وا‍‍‍‍‍‍‍ژه ها ظرفند و نه مظروف، مظروف كه انديشه و معني باشد جداي ظرف است و صحت و سقم آن با صحت و سقم ظرف سنجيده نمي شود.( مثال: قرآن، محتوي آن و بينش علمي زمانه كه در قرآن منعكس شده است.)

4. هيچ انساني جانشين پذير نيست.

5. در شك، به ايمان بايد پناه برد نه برهان

6. تاكيد قرآن بر اصالت فرد است. از آنجايي كه قرآن انسان را خليفه خدا دانسته انسان ويژه است و اين تفكر انسان را از فرومايگي در توده و همرنگي با هنجارهاي جمعي و اسارت توده مي رهاند و به انسان آزادي حقيقي مي دهد مثل پيامبران كه از اسارت توده و زمان آزاد شدند.

 

علم و ايمان

دوستی مي گويد: چقدر نا امید کننده است اگر بدانم وجودم یک تصادف بوده و چه خالی است زندگی اگر بدانم برنامه ریزی شده ام . چون حقیقت و یقینی در دست نیست افکار و جهانم را طوری می سازم که همدیگر را توضیح دهند .

من معتقدم در انبوه ترديدهاي علمي است كه همواره راهي براي ايمان باز مي شود. در ميان اين همه شكاكيت و عدم قطعيت، باوري از جنس ايمان به روح متلاطم ما آرامش مي دهد. باوري كه از پيام آوري امين شنيده و بر دل نشسته است، باوري چنان قدرتمند كه پس از قرن ها باز شنيدني است. باوري كه حاضريم دنياي خود را با آن قمار كنيم و به قمار ببازيم و شيريني اين قمار را به حلاوت دنيا ترجيح دهيم.

ايمان باوري است كه در آن سخنگو بر سخن ترجيح دارد و آموزگار بر آموزه. و چه زيبا كتاب مقدسمان بيان نموده كه: رَبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِياً يُنَادِي لِلإِيمَانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّاپروردگارا، شنيديم كه مناديى به ايمان فرا مىيخواند كه به پروردگارتان ايمان بياوريد و ما ايمان آورديم.

جهان بینی میکروسکوپی  

ما وقتی جهان را بزرگ دیدیم که آنرا بس کوچک يافتيم و جهان كوچك را کشف کردیم و از دنیای میکروسکوپی سر در آوردیم. دانستیم هرچه جهان را خردتر و ریزتر می کنیم به راز هستی نزدیک تر می شویم. و نیز دریافتیم دنیای میکروسکوپی با دنیای ماکروسکوپی تفاوت های بنیادین دارد. به عنوان نمونه فهميديم كه مفاهیم حرکت در فیزیک کلاسیک در سطح کوآنتومی دقیق نیست و الکترون ها آنگونه که در فیزیک کلاسیک از مفهوم حرکت برداشت می شد در مدارهای دقیق و معین، حرکت نمی کند و نمی توان به قطعی مکان الکترون را مشخص نمود. (اصل عدم قطعیت هایزنبرگ)

در فیزیک کلاسیک از ارسطو تا گالیله، نیوتن و کپرنیک همه جهان از قوانین ثابت و غیر قابل تغییری (جبر علمی) پیروی می کند ولی این تفکربا پیدایش نظریه نسبیت انیشتین و نظریه اصل عدم قطعیت هایزنبرگ آلمانی که نتیجه جهان بینی میکروسکوپی است دچار تردید شد و انگار همانگونه که پیشینیان گفته اند سپاه حقیقت روان است. 

 

 

 

راز آفرینش( پیدایش چیست؟)

آیا تا کنون فکر کرده ایم دنیای پیچیده، زیبا و متنوع امروز ما چگونه بوجودآمده است؟ آفرینش از کجا آغاز شده و طبق چه فرآیند و مکانیسمی پیش رفته  و می رود؟

آنچه با بررسی یافته های علمی درک می شود این است که همه چیز، همه پدیدارها و آفریده ها از ساختار ساده به سمت ساختار پیچیده تر در گذر است. این روند در عین سادگی،نتایج محیرالعقولی را در پی داشته و دارد. راز پیدایش در این است که در جهان هستی از قرار گرفتن چند قطعه ساده، چیزی بیش از انتظار و آفریده ای پیچیده تر بوجود می آید که با سازه های خود کاملا متفاوت است. پیچیده ترین آفریده های هستی که بررسی کنیم خواهیم یافت که در اجزاء خود بسیار ساده و ابتدایی اند و این راز تکوین جهان، موجودات دارای حیات و از جمله ما انسان هاست.

من برای فهم بهتر مساله، همواره از این مثال بهره می برم که ما اغلب از کارکرد های کامپیوتر باخبریم. تنوع عملیات، پیچیدگی و گسترش نرم افزاری این پدیده، شگفت انگیز شده است. ولی آیا با خود اندیشده ایم که مبنای کامپیوتر جزء صفر و یک (سیستم عددی دودویی) هیچ چیز نیست. ببینید که از ساده ترین چیز یعنی دو حالت یک موقعیت (صفر و یک) مثل خاموش و روشن بودن یک چراغ، چه نتایج شگفت انگیزی پدید می آید.

همه هستی چنین است، چگونگی ساختار اتمی به عناصر تنوع بخشیده و سپس به ساختارهای متنوع ملكولی ختم شده و همه جهان و ما از این ساختاریم( همه عناصر از یک منشاء پدید آمده ).

این همه تنوع، کارکرد، شگفتی خارق العاده از ساده ترین چیزها تکوین یافته و هر پیدایش پیچیده تر و متمایز تر از سازه های خود است. نمی دانم آیا به زبان ریاضی می توان پیدایش را توصیف نمود؟ آیا این سازه که ماندگار نیست می تواند به محصول ماندگار و جاودانی مثل انسان ختم شود؟ آیا از سازه فناپذیر محصول فناناپذیر پدید می آید؟ یا شاید ما محصول ترکیب دو سازه از دو جهان موازی هستیم که فنا پذیر نیست. آیا متون قدیم از جمله ادیان سرنخی به ما می دهد؟

مدل آفرینش

آیا جهان هستی از آغاز تاکنون( اگر آغازی باشد) در آفرینش و تکامل و توسعه خود از مدلی پیروی کرده یا زنجیره ای از حوادث و تصادفات، اکنون ما را رقم زده است. اگر بر طبق مدل خاصی است، آیا با شیوه علمی می توان اثباتش نمود.

آیا علت غایی و هدفمندی وجود دارد و یا جهان متشکل از علت فاعلیمحض و مجموعه ای از تصادفات کور است. آیا ریاضیات و فیزیک می تواند سر از این ماجرا در آورد؟ سرنخ قصه کجاست؟ به نظرم متون قدیم از جمله مذاهب و ادیان بصورت راز آلود به سر نخ ها اشاره داشته اند.

اگر ثابت شود حوادث جهان که امروز ما را رقم زده است اجتناب ناپذیر است شاید بتوان به دنبال مدلی گشت که حوادث جهان را بر اساس آن توصیف نمود.

 

ما از جنس ستارگانیم

 

آیا به ترکیب مادی خود اندیشیده اید؟ جسم ما و همه صاحبان حیات از عناصری نظیر کربن، اکسیژن، نیتروژن، فسفر، آهن، گوگرد و ..... تشکیل یافته است. این عناصر از کجا آمده اند؟ ما این عناصر به عاریت و امانت از خاک گرفته ایم و باز به خاک بر می گردانیم و همه ما و صاحبان حیات با این سیاره خاکی داد و ستد روزانه داریم. ولی سوال اینجاست که منشاء سیاره کجاست؟

می دانیم قبل از پیدایش سیاره، ستارگان سلاطین کیهان بوده اند و با هدیه انرژی و نور به هستی رونق وجود بخشیده اند و این حاتم بخشی پایانی داشته و پایان آن مرگ ستاره و تشکیل سیاره بوده است.

تمام عناصر ستاره که اکنون آنها را به سیاره هدیه بخشیده، نتیجه تغییر و تحول عناصر اولیه ستاره نظیر هیدروژن (منشاء سایر عناصر) در اثر حرارت زیاد بوده که اکنون ذره ذره بدن ما از آن تشکیل یافته است. پس می توان ادعا کرد که ما از جنس ستارگان هستیم.

و باز این پرسش که میان جماد چند میلیارد ساله بی جان و بی روح، روح حیات از کجا دمیده شد و حیات هوشمند در یکی از میلیاردها سیاره آواره در کیهان بوجود آمد.

حیات غامض ترین و دشوار ترین پرسش هستی؟

آیا همه این اتفاقات می تواند صرفاً حاصل تصادف باشد؟

آیا ما محصول سلسله وار یک سری اتفاقات پیش بینی نشده و خارج از مدیریت هوشمندانه هستیم؟ آیا پدید آمدن حیات هوشمند بدون وجود مدیریتی هوشمند ممکن است؟

کیفیت حضور این مدیریت هوشمند و پیوستگی ما بدان و حضور او در جهان چگونه و با چه مکانیسمی است؟

با تجمیع  توده ای از عناصر مادی و داد و ستد و جمع و تفریق آنها چگونه حیات هوشمند پا به میدان گذاشت و اعجاب برانگیخت؟

 چگونه با یک سری قوانین ساده مانند "قانون تحول و تکامل" و "انتخاب طبیعی" و "مکانیسم جهش ژنتیکی" موجود هوشمندی نظیر انسان پا به عرصه وجود نهاد؟

خوشبخت کیست؟

انسانی را خوشبخت می بینم که با بینایی علم و آرامش ایمان راهی به بزرگی و عظمت یافته و هر روز گامی نوین پیش می برد...با عقل جهان را می بیند و با دل جهان را می شناسد، با علم می داند و با دل می فهمد. او با علم یافته ها را می جوید و با دل یافته هایش را نظمی توحیدی می بخشد.

در دانشگاه جهان و طبیعت  می خواند و در محراب نیایش می آساید و من چقدر این انسان را دوست دارم. چقدر در جوار چنین وجودی می توان اندوه روزگار را به فراموشی سپرد و به آسودگی بدل کرد این استاد گمشده من است او را ندیده اید؟ و من دوست دارم او را در رسالتش یاری رسانم.

" تكنولوژي،  زاده هنر "

 هنر از جنس آفرينش است و مانند علم از جنس كشف نيست، هنر از جنس بودن نيست كه آنرا دريابي بلكه هنر از عدم به هستي سر بر مي آورد و آفريننده او انسان است و انسان در هر فضايي كه مي انديشد به تناسب آن هنر را ساختاري همگون خود مي بخشد.

در جهان سنتي كه آدمي خود را ميهمان جهان مي دانست به فراخور اين نگاه شعر آفريد و موسيقي و مجسمه سازي و .....نگاه جهان سنتي، نگاه عارفانه اي بود، انسان در جايگاه يك ميهمان به عالم مي نگريست و ادب ميهماني او طرز زندگي و هنر او را مهندسي مي كرد.

ولي از زماني كه نگاه او تغيير يافت و خود را ميزبان جهان ديد، ديگر به جهان نمي نگريست تا عبرت آموزد و فقط لذت ببرد. او جهان را فرصتي برا ي تغيير و دگرگوني يافت، انديشه او سروري بر عالم گشت و سعي او بكارگيري نيروهاي طبيعت در چارچوب، قالب بندي و شكل دادن جديد، آنچنان كه او مي خواهد و بدين سان تكنولوژي زاده شد.

 از اين روست كه به اعتقاد من تكنولوژي همان نمود هنر است كه با انسان جديد و نگاه و انديشه نوين او همگون گرديده است.تكنولوژي همان ويژگي هاي هنر را دارا است ولي در فضايي كه انسان خود را نه تماشاگه راز كه تسخير كننده و سلطان جهان مي بيند.

"جهان کامل نیست"

جهان کامل نیست... و اینگونه نمی توان گفت که جهان کامل آفریده شده بلکه جهان در حال آفرینش است تا همیشه...و کتاب آفرینش  همچنان در حال نوشتن شدن است.

جهان بسته ای نیست که یکجا و در فرصتی کوتاه بصورت تمام و کمال آفریده شده باشد و اینجا آخر خط.(جهان شدن است ، نه بودن ، شدن بی آغاز و انجام)

قانون تحول و تکامل در همه عرصه ها و سطوح جهان دست به کار است و لحظه به لحظه کاروان خلقت را گامی نوین می بخشدو گام ها تا بی نهایت در تداوم است و بی درنگ در حال پیموده شدن وبر ما معلوم نیست که این تداوم به چه انجامی برسد و سر از چه سرزمین ها و جهانی بر آورد.

انسان آنچنان که ما می اندیشیم کامل نیست ، همچنان که پیش از این کامل نبوده ،انسان امروزاز انسان دیروز کامل تر است و انسان فردا از انسان کنونی و امروزه انسان فرداها را به نام ابر انسان می نامند، انسانی با قابلیت های فوق تصور با توان ذهنی بالا و هوش فوق العاده ، طول عمر افزون تر و دسترسی به تکنو لوژی خارج ازپیش بینی...

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سالی توام با موفقیت و شادکامی برایتان آرزو می کنم

نوروزتان خجسته

آیین مهربانی : با جهان احساس خویشاوندی کنیم.....

وقتی وجود در گستره ژرف و وسیعی ببینیم و بودن خویش در پیوند عمیق با هستی و همه این بودن را غیر خدا ندانیم آنگاه همه جهان، جاندار و بی جان، آدمیان و خویشتن را غیر خدا نمی بینیم و همه هستی را خویشاوند خویش و آیینه خدا می دانیم که او در آن دیده می شود، آنگاه که در این اوج پر گشودی و جهان و انسان را اینگونه دیدی، دیگر جایی برای احساس بیگانگی، جایی برای حسادت، کینه ورزی، جایی برای نامهربانی و ناخوشنودی نخواهی یافت. زان پس جهان و انسان را دوست داری چون پرتوی یک نگاه اوست و اصلاً خود اوست و غیر او حقیقتی در جهان نیست. ما و او دو وجود جدا نشسته از هم نیستیم و او از رگ گردن به ما نزدیک تر است، پس اندیشه مان پشتوانه اخلاق می شود و آیین مهربانی....و در این آیین حسادت، کینه توزی، دشمنی، عداوت، زشتی و نا مهربانی رخصت حیات نمی یابند

 

چرا ما صاحب عقل و احساسیم؟

برخی از دانشمندان می گویند به ما ماده و حرکت بدهید جهان را خواهیم ساخت. ولی من قانع نمی شوم که جهان فقط ماده و حرکت باشد. پس عقل و احساس ما از کجا سر برآورده و بر جهان طنین انداخته است؟ بی شک بر هستی عقل کلی حاکم است و ما در پیوندی امتدادی با هستی و حقیقت مطلق صاحب عقل گشته ایم و صاحب احساس و عشق شده ایم. من فکر می کنم شاید عشق و احساس را ماحصل قانون جاذبه دانست ولی عقل حاصل چیست؟ و در کدام پیوند وجودی مان با هستی و وجود مطلق به ظهور رسیده است و آیا عقل ما جزیی از یک کل است؟ آیا عقل صرفا حکم کردن میان دو مفهوم است(رابطه موضوع و محمول) و می دانیم این مفهوم ها یا اکتسابی اند یا وجدانی......

تغییر تفکر

میگویند: استاد تغییر باشید، نه قربانی تقدیر...... مدرنیته و دنیای جدید از زمانی آغاز شد که انسان بر نظم حاکم بر جان و جهان فریاد کشید و معترض شد و ندا سر داد که من به وضع موجود راضی نیستم و باید تغییر دهم و تغییر یافت و دنیای نوین را به تاریخ ارمغان بخشید....

 

تلنگر باران ....

اکنون که می نویسم بارندگی  شدیدی در حال باریدن است و برای من که اسیر زمینم البته بازندگی.....

وقتی باران می بارد بطور عجیبی در تفکر عمیق "بودن" فرو می غلطم.... من، جهان، بودن، حیات و آینده هستی.... و باز اینکه من کجای بودنم و چه نسبتی با هستی دارم.

باران همچنان می بارد و بارش افکار فلسفی ام را تشدید می بخشد. همچنان که می نویسم قطرات باران بر صفحه کاغذم تلنگر یک پیام می دهد که آیا من یک قطره از این هستی ام؟ این قطره از کجا جاری و راهی چه دیاری است؟ آیا این آمدن و رفتن تکرار می شود؟ من کجا هستم و  اینجا کجاست و این کیست که در وجودم رازآلود سخن می گوید؟

مثل باران از کجا جریان یافتم و در کدامین دریا آرام می گیرم، کدام رعد به من هستی  بخشید و از فراز ابر هستی فرودم آورد؟

باران بی وقفه و بی آنکه گوشش بدهکار کسی باشد می بارد، همچنان که هستی بی درنگ و بی ملاحظه بر طبق قوانینی که بر او حاکم است راه خویش را ادامه می دهد.

همچنان که باران می بارد به افق های دور می اندیشم و چقدر آرزو مندم که  کاش می توانستم با باران در افق ها سفر کنم و ببینم و بدانم وآگاه شوم که من کیستم؟ و  از کجا زیستن آغاز نمودم؟

ای باران ببار و همچنان ببار ... و  آتش درونم را فرونشان و زخم  ندانستنم را التیام بخش...

.

.

و کلام آخر باران را می شنوم  که سکونم را فریاد می کشد:

خیز و با من در افق ها سفر کن...                                                                     

سپاس حق

 خداي را شاكرم كه انگيزه اي سر راه زندگي ام قرار داد تا با نشاط و انرژي مضاعف به خواندن و نوشتنم تداوم بخشم. اورا شاكرم كه يافتن گمشده اي را رهنمون ساخت كه انگيزه رفتم شد و نشاط بودنم و انرژي خواندن و نوشتنم.

فردي كه سال ها منتظر شنيدن قدم هايش بودم و روزها با چراغ گرد شهر در پي اش روان و او در همين حوالی من بود و من در سير عالم، كه ناگاه دیدمش ....

تفكر سيستمي تغيير

من به تفكر سيستمي معتقدم.

 

 تاريخ و تغييرات آن را كه بررسي مي كنيم به روشني مي بينيم كه گاهي يك قدم، يك تفكر، يك حركت و يك ايده، سرنوشت قوم و ملتي را تغيير داده است. گاهي كوچكترين تغيير بصورت سيستمي بزرگترين تبعات را در پي داشته است. بدين سان كه تغييري در گوشه اي از اركان  انديشه و ساختار فرهنگي، علمي و اقتصادي جامعه در روند سيستمي تغييري صورت بخشيده و تغييرات بصورت سيستماتيك بر اساس قوانيني كه بر جهان حكمراني مي كند جامعه را به سمتي رانده كه پس از سال ها حتي در صورت عدم مديريت و عدم حضور منشاء آن(متولي تغيير) سرنوشت جامعه را به وادي جديدي سوق بخشيده كه هيچ كس پيش بيني آن را نمي كرد. من فكر مي كنم بايد در تغيير سرنوشت جامعه مان چنين قدم و گامي را برداشت.

نیروی جاذبه، قهرمان خلقت (2)    عشق میوه قانون جاذبه

معتقدم همه هستی جز به جز در پیوستگی عمیقی با یکدیگرند و محور این پیوستگی ریاضیات و نسبت های بین هم فیزیک است.

 

هر آنچه اکنون در جهان هستی می بینید ردپای آنرا در دور دست ها باید جست و عشق نیز از این قاعده مستثنی نیست

ادامه دارد........