برخي بر اين باورند كه مرز بين خداباوري و خداناباوري در اين است كه اگر ثابت شود جهان هستي ازلي و ابدي است و آغاز و پاياني براي آن متصور نيست پس خدايي نيست و چون جهان از عدم وجود نيافته كه ما در تبيين آغاز آن، به وجود خدايي نيازمند باشيم، پس فرض بر وجود خالق، معقول نيست و به نظر مي آيد از دل اين فرض است كه خدا ناباوري زاده مي شود. اين عقيده بخاطر نقص در ديدگاه كلامي است كه حادث بودن عالم را پيش فرض خود قرار داده و حال كه ثابت گرديده، ماده قديم است، پس نياز به خالق، از حلقه تبيين هستي خارج و به خداناباوري منجر شده است.

لازم به تاكيد است كه اولاً اين پيش فرض متكلمين كه جهان را حادث پنداشته اند، اشتباه است. در درجه دوم و به دنبال آن مرز بين خدا باوران و خدا ناباوران كه حدوث و قديم بودن هستي است از ميان مي رود و در جاي ديگر خود را نشان مي دهد.

به اعتقاد بنده از آنجايي كه معتقديم خدا، وجودي ضروري (واجب الوجود) و خلقت، وجودي ممكن (ممكن الوجود) است، تمايز دو گروه اشاره شده، در اين جا خود را نمايان مي كند. با فرض اينكه خدا و ماده هر دو از ازل بوده و تا ابد هستند، مرز ميان آن دو در اين نيست كه يكي قديم است و ديگري حادث، بلكه مرز تمايز در اين است كه وجود خدا ضروري است و هيچ جهان ممكني نيست كه او در آن نباشد ولي وجود ماده مي تواند باشد يا نباشد. خدا قائم به ذات بوده و ماده قائم به ذات نيست. مرز توحيد در اينجا كشيده مي شود نه آنچه متكلمين بر آن تاكيد مي ورزند.