تلنگر باران ....
اکنون که می نویسم بارندگی شدیدی در حال باریدن است و برای من که اسیر زمینم البته بازندگی.....
وقتی باران می بارد بطور عجیبی در تفکر عمیق "بودن" فرو می غلطم.... من، جهان، بودن، حیات و آینده هستی.... و باز اینکه من کجای بودنم و چه نسبتی با هستی دارم.
باران همچنان می بارد و بارش افکار فلسفی ام را تشدید می بخشد. همچنان که می نویسم قطرات باران بر صفحه کاغذم تلنگر یک پیام می دهد که آیا من یک قطره از این هستی ام؟ این قطره از کجا جاری و راهی چه دیاری است؟ آیا این آمدن و رفتن تکرار می شود؟ من کجا هستم و اینجا کجاست و این کیست که در وجودم رازآلود سخن می گوید؟
مثل باران از کجا جریان یافتم و در کدامین دریا آرام می گیرم، کدام رعد به من هستی بخشید و از فراز ابر هستی فرودم آورد؟
باران بی وقفه و بی آنکه گوشش بدهکار کسی باشد می بارد، همچنان که هستی بی درنگ و بی ملاحظه بر طبق قوانینی که بر او حاکم است راه خویش را ادامه می دهد.
همچنان که باران می بارد به افق های دور می اندیشم و چقدر آرزو مندم که کاش می توانستم با باران در افق ها سفر کنم و ببینم و بدانم وآگاه شوم که من کیستم؟ و از کجا زیستن آغاز نمودم؟
ای باران ببار و همچنان ببار ... و آتش درونم را فرونشان و زخم ندانستنم را التیام بخش...
.
.
و کلام آخر باران را می شنوم که سکونم را فریاد می کشد:
خیز و با من در افق ها سفر کن...
بر اين باورم پیشینیان ما تاکنون هر كدام گوشه اي از حقيقت را كشف نموده اند و يافته ها همچون قطعات يك پازل در كنار هم جاي نگرفته تا تصويري جامع از هستي به تمام مفهوم مادي و معنوي ترسيم نمايند. همه ما بايد در تكميل اين تصوير بكوشيم. آیا در آينده اين پازل كامل مي شود؟