برخي از پيشينيان مي گفتند انسان معيار همه چيز است. دنيا و تصور ما از جهان هستي همان است كه ما مي بينيم و آنچه مي يابيم معلوم نيست در خارج همان باشد و اعتقاد داشتند واقعيت بيروني و دريافت دروني ما مي تواند دو چيز باشد. در عهد باستان از دل اين تفكر شكاكيت روييد و البته رو به افراط گراييد و به دليل همين افراط گرايي مبارزه سهمگيني توسط برخي از فيلسوفان در مقابله با آن رخ داد. اين تفكر قرن هايي به درازاي بيش از دو  هزار سال در پستوي تاريخ محصور گشت و با رشد  تفكر علمي بار ديگر جان گرفت.

 

اكنون مي خواهم نمونه اي از يافته هاي فيزيكي را عنوان دارم تا ثابت شود آنان درست مي گفتند. فيزيك اثبات نموده كه انسان طيف خاصي از طول موج هاي نور و صدا احساس و دريافت مي كند. به عنوان مثال طول موج نور بالاي ماوراء بنفش و پايين تر از مادون قرمز براي ما قابل درك نيست و همچنين طول موج هاي محدوده خاصي از صوت براي ما شنيدني است. بنابراين آنچه ما از رنگ ها و منظره ها مي بينيم محصول اين محدوديت است و اگر با تغيير در ژنتيك، طول موج هاي ديگر را دريافت كنيم قطعاً رنگ سبز را سبز و رنگ قرمز را قرمز نخواهيم ديد. ديگر جنگل را سبز و دريا را نيلگون و آسمان را آبي نخواهيم ديد. يافته هاي علمي به ما مي گويند كه ما فقط 1 درصد از جهان هستي را مي بينيم، مي شنويم و احساس مي كنيم و همه تصور، دانش و جهان بيني ما در وزن همان يك درصد است. حال اگر اين يك درصد، دو درصد شود چه تصويري از دنياي اطرافمان براي ما متصور است.

نتيجه آنكه بسياري از حقايق، بينش ها و نگرش ها صرفاً با انسان زاده مي شود و معلوم نيست واقعيتي در خارج داشته باشد.

جنگ  هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه            

چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند

و اين حقيقت تا ابد ناديدني است