وقتی وجود در گستره ژرف و وسیعی ببینیم و بودن خویش در پیوند عمیق با هستی و همه این بودن را غیر خدا ندانیم آنگاه همه جهان، جاندار و بی جان، آدمیان و خویشتن را غیر خدا نمی بینیم و همه هستی را خویشاوند خویش و آیینه خدا می دانیم که او در آن دیده می شود، آنگاه که در این اوج پر گشودی و جهان و انسان را اینگونه دیدی، دیگر جایی برای احساس بیگانگی، جایی برای حسادت، کینه ورزی، جایی برای نامهربانی و ناخوشنودی نخواهی یافت. زان پس جهان و انسان را دوست داری چون پرتوی یک نگاه اوست و اصلاً خود اوست و غیر او حقیقتی در جهان نیست. ما و او دو وجود جدا نشسته از هم نیستیم و او از رگ گردن به ما نزدیک تر است، پس اندیشه مان پشتوانه اخلاق می شود و آیین مهربانی....و در این آیین حسادت، کینه توزی، دشمنی، عداوت، زشتی و نا مهربانی رخصت حیات نمی یابند