من در اين جا بر آنم با ذكر سه موضوع نشان دهم الگوي جهان بيني چقد در ساير حوزه ها موثر و از سويي افكار و سطوح انديشه در جهان بيني اثرگذار است.

آنچه كه از هيات و نجوم قديم سراغ داريم اين است كه گذشتگان، زمين را مركز عالم مي دانستند و اين اعتقاد شايد برخواسته از باوري باشد كه در عهد باستان همواره وجود مركزيتي در عالم، الگوي ذهني آنان بوده و از اينرو در معماري قديمخصوصا معماري شرقي غالبا جايي به عنوان مركز وجود داشته و همه چيز حول آن گسترش مي يابد. في المثل مقايسه پارك هاي شرقي كه در وسط آن حوضچه اي تعبيه شده و لي در پارك هاي امروزي همه جا يكسان است و مركزي وجود ندارد.

از سويي در سياست و علم الاجتماع همواره به دنبال تمركز قدرت بوده اند و اسطوره سازي و برتري بخشيدن به يك انسان نسبت به سايرين كه هم اكنون نيز آثار آن برجاي مانده، برگرفته از اين الگوي ذهني است.

با نگاهي كل نگر  مي توان اعتقاد به مركزيت زمين ، سبك معماري و اسطوره سازي را در راستاي هم و تابع يك الگوي جهان بيني دانست و انگار آنچنان كه برخي از انديشمندان اذعان دارند الگوي تفكر كه به نام پارادايم (paradigm) مي شناسند، زيربناي هر انديشه اي در علم، انديشه، سياست، فرهنگ، معماري و هنر دانست.

بي سبب نيست كه برخي علم را آزاد از جامعه شناسي و فرهنگ نمي دانند و از سويي در تاريخ علم مشاهده نموديم كه تغيير نگرش علمي در تغيير دگرگوني الگوهاي سياسي و فرهنگي جامعه چه تاثيرات شگرف گذارده است. به عنوان نمونه، اين سخن كپرنيك كه زمين مركز عالم نيست، جهت فكري و نگرش مردمان عصر خويش را به جهان هستي تغيير داد.

تا جايي كه برخي معتقدند انگار حقيقتي در بيرون كه ما به آن نزديك شويم نيست، بلكه ما جهان را از ديد خود و طبق الگويي مي بينيم و الگوها مرتبا در حال تغيير و بهبود نسبي اند. هرچه پيش مي رويم الگوها توجيه گر بهتري نسبت به واقعيت هاي بيرون مي يابيم كه رويدادهاي جهان خارج را بهتر توجيه مي كند و به اعتقاد من حتي دين هم الگويي است براي ديدن جهان هستي از زاويه اي ديگر كه در طول زمان تغيير يافته و از قانون تحول و تكامل مستثني نبوده است.