اكنون  در تنهايي محض و سكوت تفكرزا، افكار دكارت فيلسوف فرانسوي را مطالعه مي كنم و ناگاه اين فكر در ذهنم روييدن گرفت كه من(انسان) كجاي يك بودن قرار دارم و كجاي هستي مسكن گزيده ام. فكر مي كنم و مي پندارم كه من(انسان) يك بودن در طول هستي مطلق ام نه يك بودن در عرض هستي و مستقل. من در يك موازات و امتدادم نه عمود و مضاعف بر هستي. آنچه روحم را قانع مي كند اين است كه من يك بودن در امتداد ابديتي ام كه در پيوستگي تمام با همه اجزاءهستي راه سير به مقصدي پيش گرفته است كه اولاً بي پايان است و ثانيا جزئي از يك كل و پيوسته و غير مستقل و در ارتباط تنگاتنگ با كل.

من(انسان) مي بينم، مي انديشم، مي شنوم، مي گويم، احساس مي كنم، عشق مي ورزم، دوست مي دارم، مي چشم و .......

و انديشيدن من، توانايي ديدن من، سخن گفتنم،احساسم، عشقم و همه حواسم از جايي منشاء يافته اند و همه اين داشته ها جزيي از يك كل اند.

انديشه و عقلي كه دارم جزيي از عقل كل، بينايي ام نماينده بينايي مطلق، و همه حواسم جلوه هايي از حقيقتي كاملند كه بر عالم حاكميت دارد و هر آنچه داريم يك منشاء حقيقي دارد و سر منشاء همه آن ها خداست.

من(انسان) در تداوم  حياتم(معاد) اين داشتن ها را كامل تر بدست خواهم آورم و به قول مولانا چشمي را از من مي ستانند و ديدن هاي بسيار مي بخشند، از شنيدني محروم مي شوم و شنيدن ها عطاء مي كنند و پر و بالي مي شكنند و پر پرواز سيمرغ گونه اي مي رويانند.

در اين مسير بودن، عدمي نيست و وجود مطلق در همه جا پر و بال گشوده و هر موجودي بهره اي برده است.